تبليغاتX
18 تیر برگی خونین در تاریخ

18 تیر برگی خونین در تاریخ

وبلاگ ویژه سالگرد حمله وحشیانه به کوی دانشگاه تهران

تحفه آرادان در نیویورک سیتی!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 16:8  توسط آرش  | 

چی شد که آرداوز عرق فروش شد؟

 

خبر: در جریان مرحله دویست و هفتاد و سوم طرح امنیت اجتماعی 1287 نفر دستگیر شده و ‏از آنان بالغ بر هفت میلیون لیتر عرق کشمش( با نام مستعار عرق سگی)، 26483 بطر ‏ویسکی، 128 هزار قوطی آبجو، 12850لیتر شراب که همین مقدار مصرف یک سال ‏دانمارک و نروژ می باشد و همچنین 1200 کیلو تریاک، 653 کیلو گرم هروئین، 11768 ‏کیلوگرم کوکائین، دویست بسته بزرگ شیشه و کراک، هفتصد فقره منقل، 1350 اصله وافور، ‏‏237 فروند قلقلی، 23 قطار فشنگ، هفت کامیون مسلسل یوزی و کلاشینکف، 3900 قبضه ‏کلت، 30 عدد رسیور، دوازده مورد حمید شب خیز، 3 میلیارد سی دی مستهجن آموزشی و ‏غیر آموزشی، 128 شلوار لی فاق کوتاه، 256 عدد دماغ آماده جراحی، هفت میلیون لوله ‏ماتیک، 3200 مداد ابرو، شانزده تانک نفر بر، بالغ بر هفت مورد میدان مین، یک اسکادران ‏هواپیمای ب 52، سه کارتون ماکارونی، هفتصد شورت فسفری مدل ترکیه به ارزش 12 ‏میلیارد دلار به دست آمد. سردار مزارعی فرمانده منطقه اسلامشهر که این کشفیات را در ‏طول یک ماه در منطقه مذکور کشف کرده است، اعلام کرد نبرد تا آخرین قطره خون ادامه ‏دارد. وی اشاره کرد، یکی از دستگیرشدگان با نام آرداواز آبراهامیان مشکوک به نفوذ به ‏ارکان نظام بوده و احتمالا عامل اصلی تمام مشکلات بیست ساله گذشته در راستای ایجاد ‏فروپاشی اجتماعی همین آرداواز مذکور بوده است. ‏

آرداواز: همه چیز از ده سال قبل شروع شد، من برای پیدا کردن کار رفتم به سراغ یکی از ‏ادارات دولتی....‏

ده سال قبل
آرداواز آبراهامیان وارد موسسه تحقیقات علمی و فلسفی استراتژیک بدون مرز شد و برای ‏استخدام به اتاق مدیر موسسه رفت.‏
آرداواز: سلام، من برای استخدام در موسسه خدمت تان رسیدم.‏
مسوول مذکور: متاسفانه ما سه نفری را که لازم داشتیم استخدام کردیم و احتیاج به نیروی ‏جدید نداریم. ‏
آرداواز: ولی من قابلیت های زیادی دارم که مطمئنم به درد موسسه شما می خورد.‏
مسوول مذکور: مثلا چی؟
آرداواز: من لیسانس فلسفه علم دارم و فوق لیسانس فلسفه هنر را از فرانسه گرفتم و دکترای ‏حقوق بین الملل را از هاروارد دریافت کردم و همچنین به دلیل علاقه شخصی یک دکترای ‏علوم سیاسی هم از دانشگاه کلمبیا گرفتم. ‏
مسوول مذکور: متاسفانه قبلا یک نفر که فوق دیپلم فلسفه بود برای کار ما استخدام شد، البته....‏
آرداواز: ضمنا من با وجود اینکه 30 سال بیشتر ندارم، ولی زبان های سانسکریت، عربی، ‏انگلیسی، آلمانی، فرانسه، اسپانیایی، بنگالی، سواحیلی را هم بلدم....‏
مسوول مذکور: شرمنده، ما یک دانشجوی رشته زبان انگلیسی را هم استخدام کردیم و ایشان ‏مشغول به کار است. احتیاجی به کسی که زبان بداند نداریم، اصولا ترجیح می دهیم کسی که ‏استخدام می شود زیاد حرف نزند، حالا به هر زبانی که باشد....‏
آرداواز: عرض کنم که من یک دوره پانتومیم شخصا نزد خود مارسل مارسو دیدم که می ‏توانم همه حرف هایم را بزنم ولی بدون کلمه....‏
مسوول مذکور( حوصله اش سر رفته): برادر من، ما فقط یک جای خالی داریم آن هم مال ‏خانواده شهید است...‏
آرداواز: اتفاقا سه نفر از اعضای خانواده من در جنگ شهید شدند و اسم کوچه ما هم کوچه ‏شهید آبراهامیان است، یعنی نام پسرعموی خودم، من خانواده شهید هستم و....‏
مسوول مذکور کمی دقت می کند:.... صبرکن، صبر کن.... ببینم، شما ارمنی هستی؟
آرداواز: بله، من از اقلیت ارامنه هستم ولی نه اینکه فکر کنید....‏
مسوول مذکور: خب چرا این رو زودتر نگفتی.....‏
آرداواز: چون فکر کردم بیرونم می کنید.....‏
مسوول مذکور جلو می آید و با او دست می دهد و او را بغل می کند: عزیز دل من، ای برادر ‏هموطن عزیز، شما نور چشم ما هستید، شما از همین حالا استخدام شدید. حقوق ماهانه ماهی ‏پانصد هزار تومان کافیه یا بیشتر بنویسم؟
آرداواز: برادر! دست تون درد نکنه، خیلی هم زیاده.... حالا شغلی برای من دارید؟
مسوول محترم: معلومه که داریم، مسوول روابط عمومی، یا مسوول امور بین الملل، یا ‏مسوول حمل و نقل، یا مدیر مالی، هر کدوم که دوست داری.....‏
آرداواز: مطمئنید؟ یعنی من استخدام هستم؟‏
مسوول محترم: معلومه عزیز دل برادر، شما از همین صبح ساعت هشت حقوق می گیری، ‏می خوای یک مساعده هم بهت بدم برای ماه آینده، وام خرید مسکن هم می تونم همین حالا ‏بهت بدم.‏
آرداواز: باورم نمی شه، چقدر شما خوبین.‏
‏( آرداواز فرم را پر می کند و برای امضای نهایی سراغ مدیر اداره می رود.)‏
آرداواز: خیلی ممنون، واقعا لطف کردید، اصلا باورم نمی شد....‏
مسوول مذکور: شما از خوبی خودته، شما به درد این اداره و این مملکت می خوری....‏
آرداواز: خب، فرمایش خاصی ندارید که من در نظر بگیرم.....‏
مسوول مذکور: نه عزیزم، فقط اینکه می خواستم ببینم جنس چی داری؟
آرداواز: جنس چی؟ ‏
مسوول مذکور: ببین، اینجا از دوازده نفر اعضای هیات مدیره یکی مون خیلی حزب اللهی یه، ‏اون فقط شراب می خوره، سه نفر خارجی خورن، هشت نفر دیگه عرق می خوریم، خودت ‏برنامه شو بریز که مشکلی نباشه.....‏
آرداواز: ولی....‏
مسوول مذکور: ولی چی؟ اصلا نگران پولش نباش، همه پول ها نقد، به محض تحویل می دیم ‏خدمت تون....‏
آرداواز: آخه من اصلا این کاره نیستم.....‏
مسوول مذکور: یعنی چی؟ ‏
آرداواز: یعنی من تا حالا مشروب نخوردم، این کاره هم نیستم، من همیشه مشغول تحصیل ‏بودم، من متخصص زبان شناسی هستم.‏
مسوول مذکور عصبانی می شود: ما رو دست انداختی؟ مگه نمی گی اسمت آرداوازه و ارمنی ‏هستی؟ ‏
آرداواز: بله، ولی عرض کردم که من توی کار عرقیات نیستم.‏
مسوول مذکور: بسیار خوب، اشکالی نداره، با توجه به اینکه شما استخدام شدین من از طرف ‏هیات مدیره با استعفای شما موافقت می کنم، بسلامتی، هری.....‏
آرداواز: ولی من هاروارد درس خوندم....‏
مسوول مذکور: بفرما داداش که وقت نداریم....‏
آرداواز: سانسکریت، زبان پهلوی، زبان عربی، زبان آلمانی.....‏
مسوول مذکور: بسلامت، خدا حافظ....‏

آرداواز: اینطور بود که کار من بی نتیجه موند و من نتونستم کاری مناسب پیدا کنم، من نمی ‏تونستم توضیح بدم که من اینکاره نیستم. راستش از اون به بعد تا دو سال هر جایی می رفتم ‏احساس می کردم همه منو شبیه دبه یا بطری می بینند، تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم به یک ‏موسسه فرهنگی به نام توسعه و تعالی برم....‏

هفت سال قبل
آرداواز آبراهامیان وارد موسسه فرهنگی بنیاد " توسعه و تعالی" می شود و به سراغ آقای ‏کارگر مسوول کارگزینی می رود.‏
مدیر کارگزینی: فرمایش؟
آرداواز: می خواستم استخدام بشم...‏
مدیر کارگزینی آدم شوخی است، با صدای بلند می خندد و می گوید: ها ها ها، دوست داری ‏اول بهت بگم جانداریم یا دوست داری بگی چه کارهایی بلدی و بعد بهت بگم جا نداریم؟
آرداواز: حالت دوم رو ترجیح می دم، چون مطمئنم که شما به نیروی من احتیاج دارین....‏
مدیر کارگزینی: یعنی می خوای بگی خیلی اعتماد به نفس داری؟
آرداواز: بله، تا حدی.‏
مدیر کارگزینی: پس حتی اگر استخدامت بکنیم هم دو ماه بعد اخراجی، اینجا مدیرمون دوست ‏نداره کسی اعتماد به نفس داشته باشه، حالا بنال بینیم چی کاره ای....‏
آرداوازتند تند حرف می زند: من لیسانس فلسفه علم و فوق لیسانس فلسفه هنر از فرانسه و ‏دکترای حقوق بین الملل از هاروارد و دکترای علوم سیاسی از دانشگاه کلمبیا داشته، مسلط به ‏زبان های سانسکریت، عربی، انگلیسی، آلمانی، فرانسه، اسپانیایی، بنگالی، سواحیلی بوده، ‏دوره پانتومیم نزد مارسل مارسو گذرانده، قول می دهم حرف نزنم و عضو خانواده شهید می ‏باشم، رانندگی، لوله کشی، آشپزی ایرانی و فرنگی، موکت کاری، شیشه بری، گچبری، کاشی ‏کاری، بندکشی لای آجر و اسکی و مشت زنی هم بلدم.‏
مدیر کارگزینی با صدای بلند می خندد: ها ها ها، بابا ایول، تو که افلاطون رو دو دره کردی ‏انشتین، بابا تو دیگه کی هستی؟ ‏
آرداواز می خندد: لطف دارید قربان، پس ممکنه منو استخدام کنید؟
مدیر کارگزینی: بابا مهندس! من که گفتم که جای استخدام نداریم... بفرما داداش، بسلامت....‏
آرداواز در حال رفتن است....‏
مدیر کارگزینی: برادر! اون برگه تو بده من امضا کنم که دم در برات مشکل پیش نیاد.‏
‏( آرداواز برگه را به دست مدیر کارگزینی می دهد و او برگه را نگاه می کند که امضا کند و ‏در هنگام امضا دست نگه می دارد و نگاهی به آرداواز می کند.)‏
مدیر کارگزینی: حالت خوبه؟
آرداواز: بله
مدیر کارگزینی سر جای خودش می نشیند.....‏
مدیر کارگزینی: اینطور که معلومه شما به امید خدا اسمت آرداوازه؟
آرداواز: بله قربان!‏
مدیر کارگزینی: اون وقت چطور شد که والدین شما اسم ارمنی روی شما گذاشتند؟
آرداواز: چون من ارمنی ام .....‏
یک باره همه درهای اتاق های اداره باز می شود و دهها نفر از کارمندان وارد اتاق مدیر ‏کارگزینی می شوند.....‏
مدیر مالی: آقای کارگر! مشکلی برای استخدام این جوان پیش اومده؟
مدیر حراست: برادران ارمنی از نظر حراست هیچ مشکلی ندارن....‏
مدیر خدمات: اتفاقا ما خیلی به ایشون نیاز داریم.... ‏
مدیر برنامه ریزی دست آرداواز را می گیرد: با مسوولیت خودم ایشون به عنوان مدیر ‏تحقیقات و پژوهش استخدام می شه، معاون خودم، خودم هم ماشین دارم شب می رسونمش ‏خونه.‏
همه با هم: ما هم ماشین داریم......‏
مدیر کارگزینی می خندد و همه را از دفتر بیرون می کند: برادر عزیز! آرداواز جان که من ‏یک عمر دنبالت می گشتم، شما اول به من بگو تو تمام این سالها که من دنبالت می گشتم کجا ‏بودی؟
آرداواز: دنبال کار می گشتم قربان؟
مدیر کارگزینی: مرد حسابی! چیزی که فراوونه کار برای شما، اون هم با این همه تحصیلات ‏و توانایی شخصی، بخصوص که شما ارمنی هم هستی و منم نمی دونم چه علاقه خاصی به ‏هموطنان ارمنی دارم.‏
آرداواز: حالا چه کاری برام در نظر گرفتید؟
مدیر کارگزینی: برای وزارت به نظرم الآن زوده، معاون وزیر هم نشو چون می ری زیر ‏ذره بین، ولی دیگه هر کاری خواستی در خدمتیم، خودت تعیین کن....‏
آرداواز: به همین راحتی؟ مگه نگفتین جای خالی نداریم؟
مدیر کارگزینی: آقای عزیز! بیرون می کنیم، هرجا دوست داشتی می ذارمت و کسی که به ‏جات نشسته می فرستم لای دست پدرش....‏
آرداواز: من دوست ندارم جای آدم دیگه ای رو بگیرم.....‏
مدیر کارگزینی: بابا این حرف ها چیه؟ شما روی سر همه ما هستی، کاری که شما بلدی، هیچ ‏کس وارد نیست، ما افتخار می کنیم که یک هموطن عزیز ارمنی کنار ما باشه.....‏
آرداواز: ممنونم، شرمنده ام می کنید، فقط بفرمائید که خودتون چه پیشنهادی دارین؟
مدیر کارگزینی: پیشنهاد من البته اول از همه کنیاکه، ولی اگر شراب خوب هم داشته باشی که ‏دیگه شاهکار کردی....‏
آرداواز: ولی آخه....‏
مدیر کارگزینی: می دونم واسه چی نگرانی، اصلا نگران نباش، فقط که من نیستم، مدیر مالی ‏که می دونم خوراکش ویسکی یه، آمار حراستی ها رو هم دارم، جز یکی شون بقیه تو کف ‏عرق سگی ان، واحد خدمات همه جور متقاضی داره....‏
آرداواز: ولی آخه من می خواستم بگم....‏
مدیر کارگزینی: اصلا نگران جاش نباش، همین جا توی پارکینگ ترتیب قضیه رو می دیم، ‏اگر هم خدای ناکرده مجبور شدی جنس ببری در خونه کسی بهت حق ماموریت می دیم....‏
آرداواز: ولی قربان، من اصلا اهل عرق نیستم.....‏
مدیر کارگزینی: اشکالی نداره، فهمیدم که فرنگی کاری، ویسکی و جین و تکیلا و کنیاک و ‏آبجو هم کلی مشتری داره....‏
آرداواز: آخه من اصلا اهل مشروب نیستم...‏
مدیر کارگزینی: یعنی چی؟
آرداواز: یعنی من اصلا نه مشروب می خورم، نه دوست دارم، من فقط می خوام کار پژوهشی ‏بکنم.....‏
مدیرکارگزینی با عصبانیت: یعنی چه؟ مرتیکه ضد انقلاب فاسد، ما رو مسخره خودت کردی؟ ‏ما نیازی به عناصر مزدور و مساله دار غربی نداریم، برو اون مدارکت رو بذار در کوزه آب ‏شو بخور... مرتیکه نفوذی! تا قبل از اینکه به حراست بگم به عنوان نفوذی دستگیرت کنن.....‏
‏( در همین موقع سه نفر از کارکنان حراست وارد می شوند و آرداواز را به عنوان نفوذی ‏دستگیر می کنند و می برند.)‏

آرداواز: این جوری شد که من سه هفته ای در بازداشت بودم و بعد از اون تصمیم گرفتم ‏کارهای فرهنگی رو بکلی بگذارم کنار و برم سراغ کارهای سیاسی، فکر کردم شاید بتونم به ‏این عنوان کاری پیدا کنم، راستش رو بخواهید تصمیم گرفته بودم با استفاده از فضای دوم ‏خرداد که همه چیز سیاسی شده بود، کاری پیدا کنم که دیگه کسی به من نگه برامون مشروب ‏بیار. به همین دلیل رفتم به یکی از روزنامه های میانه رو و حزبی.)‏

پنج سال قبل

آرداواز وارد دفتر روزنامه حزبی می شود و با معاون سردبیر گفتگو می کند.‏
آرداواز: من می خواستم در روزنامه شما کار کنم.‏
معاون سردبیر: پسرم! روزنامه نگاری کار سختی است، ضمنا ما یک عالمه نویسنده داریم. ‏شما چه کاری می تونی برای ما بکنی؟
آرداواز: من لیسانس فلسفه علم و فوق لیسانس فلسفه هنر از فرانسه و دکترای حقوق بین الملل ‏از هاروارد و دکترای علوم سیاسی از دانشگاه کلمبیا داشته، مسلط به زبان های سانسکریت، ‏عربی، انگلیسی، آلمانی، فرانسه، اسپانیایی، بنگالی، سواحیلی بوده، در این مدت مطالعات ‏عمیقی در مورد مسائل داخلی سیاسی، تاریخ معاصر، تاریخ خاورمیانه، مسائل اعراب و ‏اسرائیل، اقتصاد سیاسی، فروپاشی کمونیسم و مطالعات اجتماعی هم داشتم.‏
معاون سردبیر: فوق العاده است، ولی ما کسی رو لازم داریم که بتونه در نقد اصلاحات مقاله ‏بنویسه و حسابی نقد کنه، هرچی تندتر بهتر، ولی ظاهرا شما این کاره نیستی....‏
آرداواز: من در این مورد هم تخصص دارم، می تونم.‏
معاون سردبیر: ببینم تو ملی مذهبی هستی، ما اصلا نمی تونیم با ملی مذهبی ها کار کنیم...‏
آرداواز: نه، اصلا من ملی مذهبی نیستم، هیچ وقت نبودم....‏
معاون سردبیر: نکنه روشنفکر دینی هستی و طرفدار اصلاح طلبی دینی هستی؟
آرداواز: نه، چطور بگم، من موضع خاصی ندارم....‏
معاون سردبیر: معمولا کسانی که موضع خاصی ندارن مسلمانان سنتی هستند، ما با مسلمانان ‏سنتی نمی تونیم کار کنیم، نه اینکه قبول شون نداشته باشیم....‏
آرداواز: می خواستم بگم که.....‏
معاون سردبیر: از نظر من شما ملی گرا هستید و ما نمی تونیم با ملی گرا ها کار کنیم، ‏بخصوص اینکه شما از نظر فکری به نهضت آزادی هم نزدیک هستید....‏
آرداواز: ببینید، استاد، من اصلا مسلمون نیستم.....‏
معاون سردبیر در را می بندد: حالا چرا داد می زنی؟ ما هم مسلمون نیستیم، ما هم مثل تو ‏لائیک و سکولار هستیم ولی داد نمی زنیم، البته ما نمی تونیم با کسی که داد می زنه مسلمون ‏نیستم کار کنیم.‏
آرداواز: ببینید، اشتباه شده، من اصلا مسلمون نیستم، من ارمنی هستم.‏
معاون سردبیر گل از گلش می شکفد: خب، چرا زودتر نگفتی، اسمت چیه؟
آرداواز: اسم من آرداواز آبراهامیان هست....‏
معاون سردبیر: ای قربون اون اسمت...( کمی فکر می کند) اسم مستعار که نیست؟
آرداواز شناسنامه اش را نشان می دهد: ایناهاش! ببینید، آرداواز فرزند آرمان
معاون سردبیر: حله، دیگه مشکلی نداریم. دوست داری کدوم سرویس کار کنی؟ سرویس ‏اقتصادی؟ سیاسی؟ بین الملل؟ اجتماعی؟ همه شون در خدمت شما هستند. هیچ مشکلی نداریم. ‏
آرداواز: من دوست دارم در مورد اندیشه بنویسم....‏
معاون سردبیر: چه عالی، می خوای روزی ده تا مقاله بدی، یا هفته ای یکی؟ هر جور دوست ‏داری ما در خدمتیم....‏
آرداواز: آخه شما که هنوز مطلبی از من نخوندین، نمی خواهید منو امتحان کنید، یا سفارش ‏مطلب بدین؟
معاون سردبیر: ببینم! مگه شما اسمت آرداواز نیست؟
آرداواز: چرا، اسمم آرداوازه.....‏
معاون سردبیر: مگه شما ارمنی نیستی؟
آرداواز: چرا، من ارمنی هستم....‏
معاون سردبیر با خنده: پس حله، شما معلومه که روزنامه نویس به دنیا اومدی...‏
آرداواز: خیلی ممنونم، موضوع اولین مقاله ام چی باشه؟
معاون سردبیر: یه گزارش توپ می خوام از اثرات الکل بر جامعه استبدادزده، چطوره؟ ‏
آرداواز: ولی من در این مورد اطلاعی ندارم....‏
معاون سردبیر: عجیبه، شما تجربه ای در مورد جامعه استبداد زده ندارید؟ مگه شما ایران ‏زندگی نکردید؟
آرداواز: چرا، در مورد استبداد اطلاع دارم، در مورد الکل ندارم
معاون سردبیر می خندد: بابا، این که خیلی ساده است، مگه تو عرق نمی خوری؟ ‏
آرداواز: نه، تا حالا نخوردم.....‏
معاون سردبیر اخم می کند: تا حالا عرق نخوردی و می خوای در مورد اثرات الکل بنویسی، ‏نمی شه آقا،( کمی آرام می شود) شما با این وضع نمی تونی توی سرویس اجتماعی کار کنی، ‏ولی فامیلت که عرق خور هستند؟ ‏
آرداواز: نه، اونها هم نمی خورن....‏
معاون سردبیر توی فکر فرو می رود: به نظرم شما توی سرویس بین الملل هم نمی تونی کار ‏کنی، البته لابد کسی رو می شناسی که واسه آدم مشروب بیاره؟
آرداواز: من کسی رو نمی شناسم که مشروب بیاره، من بیشتر در زمینه فلسفه و اندیشه ‏تخصص دارم... برای سرویس اندیشه....‏
معاون سردبیر: اگر کسی رو نمی شناسی که مشروب بیاره که دیگه اصلا به درد کار ‏روزنامه نگاری نمی خوری، شما مطمئنی ارمنی هستی؟
آرداواز: بله، مطمئن مطمئن، ولی من می تونم مطالب اقتصادی بنویسم.....‏
معاون سردبیر: نه، سرویس اقتصاد که اصلا جا نداره.....‏
آرداواز: من می تونم راننده بشم....‏
معاون سردبیر: نه آقا جان، راننده یکی داریم که دکترا نداره، ولی کارش رو بلده، شما این ‏کاره نیستی داداش!‏
در همین موقع تلفن زنگ می زند. معاون سردبیر گوشی را برمی دارد: سلام آقا منوچهر، ‏آره، اسم شما رو یکی از برادران رسالت بهم گفت..... چه عالی! ( رو می کند به آرداواز و ‏می گوید: بفرما بیرون، درم ببند... آرداواز می رود بیرون و در را می بندد) ببین، دو تا دبه ‏بیار، دوازده تا آبجو، یه دونه ویسکی.... خوبه، قیمتش اشکال نداره... ببین، اصلا تو چرا نمی ‏آی اینجا راننده روزنامه ما بشی.... کار برات سراغ دارم.....‏

آرداواز: و چنین بود که من از آنجا رفتم و از کار فرهنگی کناره گرفتم و پس از دو سال ‏اقامت در دبی دقیقا دو سال قبل بود که به ایران برگشتم، در دبی موفق شدم دوره مدیریت ‏بازرگانی را بگذرانم و در زمینه تجارت بین المللی هم تجربه فراوانی کسب کنم. به همین دلیل ‏دو سال قبل با تجربه های فراوان به کارخانه ایران خودرو رفتم و در آنجا به بخش کارگزینی ‏مراجعه کردم.‏

سه سال قبل
آرداواز طبق قرار قبلی به ایران خودرو مراجعه می کند و پس از اینکه مدتی برای نماز و ‏ناهار و سخنرانی مدیرعامل جدید معطل می ماند، با یک مدیر پشمالوی کارگزینی مواجه می ‏شود. ‏
مدیر کارگزینی: خب برادر، بفرمائید در این هشت سال گذشته کجا کار می کردید؟
آرداواز: من بیکار بودم، هیچ کس به من کار نمی داد....‏
مدیر کارگزینی: بفرمائید ببینم شما به حول و قوه الهی با گروهکهای ضدانقلاب روابط مستقیم ‏نداشتید که؟
آرداواز: من اصلا اهل سیاست نیستم...‏
مدیر کارگزینی: پس طرفدار جدایی دین و سیاست هستید و به سیاست های ضدانقلابی نهضت ‏آزادی اعتقاد دارید و در جلسات سخنرانی دکتر سروش شرکت می کردید و اصلاح طلب ‏بودید؟
آرداواز: من اصلا در جریان اصلاحات هیچ کاری نمی کردم و حتی یک روز هم اشتغال به ‏کار نداشتم...‏
مدیر کارگزینی: پس در این مدت با سرویس های اطلاعاتی غرب کار می کردید و به عوامل ‏داخلی اطلاعات می دادید؟
آرداواز: من هیچ سوء سابقه ای ندارم....‏
مدیر کارگزینی: پس شما در انتخابات به آقای هاشمی رای دادید که مفسدین اقتصادی روی ‏کار بیان و جلوی ظهور امام زمان را بگیرید....‏
آرداواز: نه استاد، من چون هشت سال بیکار بودم و فکر می کردم آقای احمدی نژاد اگر بیاد ‏برای ما کاری پیدا می شه به ایشون رای دادم.‏
مدیر کارگزینی: پس شما از طرفداران ملی مذهبی ها و نیروهای تندروی تحکیم وحدت بودید ‏که بخاطر اینکه آمریکا به ایران حمله کنه به دکتر رای دادید؟
آرداواز: ببینید قربان، من اصلا مسلمان نیستم....‏
‏( در همین موقع انفجاری اتفاق می افتد و دهها نفر از نگهبانان، ماموران حراست، نیروهای ‏اطلاعات در دفتر حاضر می شوند و همگی با هم): چی؟
آرداواز با ترس: من مسلمان نیستم...‏
مسوول حراست: لطفا اعتراف کنید که از چه زمانی بهایی شدید و از چه طریق برای زیارت ‏بیت العدل به اسرائیل رفتید و پس از بازگشت با چه کسانی رابطه داشتید و چطور اطلاعات ‏رد و بدل می کردید...‏
آرداواز: من بهایی نیستم، من.....‏
مسوول حراست: به عنوان یهودی عامل صهیونیسم اعتراف کن چه زمانی به اسرائیل رفتی و ‏چطور و از کجاها اطلاعات به دست آوردی و برای صهیونیست ها فرستادی؟
آرداواز: ببینید، حاج آقا! من ارمنی هستم، اسمم هم آرداوازه....‏
‏( مسوول کارگزینی بلافاصله همه را بیرون می کند.) ‏
مسوول کارگزینی: ای برادر من! شما چرا زودتر نگفتی؟ ما مخلص کلیه برادران ارمنی ‏هستیم. شما استخدامی، مواظب هم باش که با کسی رفیق نشی....‏
دو لیست از توی کشوی میزش بیرون می آورد و به آرداواز می دهد: ببین! این لیست اولی یه ‏طرفدار این مرتیکه احمدی نژاد هستند، اگر بهت گفتن عرق بیار واسه مون اصلا بهشون ‏اعتماد نکن، البته اینکاره هستند، اما آدم فروش توشون زیاده، این یکی لیست خاتمی چی ‏هستن، به اینها هم اعتماد نکن، واسه اینها هیچ وقت مشروب نبر. هیچ کددوم شون این کاره ‏نیستند، فقط ممکنه برات دردسر درست کنن، ما هم که خودی هستیم....‏
آرداواز: ولی من اصلا اهل مشروب نیستم....‏
مسوول کارگزینی: جون حاجی راست می گی؟
آرداواز: به جان مادرم....‏
مسوول کارگزینی: هیچ راه نداره؟
آرداواز: نه بخدا، اصلا این کاره نیستم. حالا نمی شه با این همه تخصص من رو استخدام کنید؟
مسوول کارگزینی: نه، جا نداریم....‏
آرداواز بلند می شود که برود.‏
مسوول کارگزینی: ببین، این کارت منه، اگر پشیمون شدی بهم خبر بده، می ذارمت مسوول ‏دفتر خودم، خودم هم هواتو دارم......‏

آرداواز: این طور شد که دیگر فهمیدم باید چه کنم، باید سراغ کار اصلی خودم می رفتم.‏

یک سال قبل
آرداواز وارد موسسه فرهنگی شهرداری تهران می شود و سراغ مسوول امور استخدامی آنجا ‏می رود. ‏
آرداواز: اومدم کار پیدا کنم، اسمم آرداوازه و ارمنی هم هستم.‏
مسوول مربوطه: بفرمائید، چه کاری می تونید برامون انجام بدین؟
آرداواز: عرض کردم اسمم آرداوازه و ارمنی هم هستم و اومدم همون کاری که دوست دارید ‏بکنم.‏
مسوول مربوطه: ما در اینجا به جذب دانشمندان و متفکرین و سخنرانان می پردازیم، شما چه ‏کاری بلدی؟
آرداواز: ببین داداش، من عرق سگی توپ و مشتی دارم، با قیمت مناسب با تحویل در محل.‏
مسوول مربوطه نگاهی به او می کند و می گوید: متاسفم، ما اینجا نیاز به کسی داریم که در ‏مسائل حقوق بین الملل تخصص داشته باشه.‏
آرداواز: من یک دکترای راستکی از هاروارد در رشته حقوق دارم، ولی می خوام فقط ‏مشروب بفروشم، شراب خوب هم دارم.‏
مسوول مربوطه: برادران ما اینجا شراب نمی خورند، ولی اگر در مورد مسائل فلسفی و نقد ‏فلسفه غرب تخصص داشته باشی همین حالا می فرستمت سرکار..‏
آرداواز: راستش رو بخوای من تخصص اصلی ام فلسفه هست، ولی می خوام تو خط بازار ‏کار کنم، اگر بخواهید کنیاک خارجی خوبی دارم.‏
مسوول مربوطه: متاسفانه اینجا کسی خریدار کنیاک نیست، ولی اگر زبان خارجی بلد باشید، ‏ما شما رو همین ده ثانیه بعد استخدام می کنیم.‏
آرداواز: ببین اخوی! من سانسکریت، عربی، انگلیسی، آلمانی، فرانسه، اسپانیولی، بنگالی و ‏سواحیلی بلدم و در همه این زبانها هم تخصص دارم، ولی چون اسمم آرداوازه و ارمنی هم ‏هستم، فقط می تونم جین و ویسکی براتون بیارم، هم جنس اصل دارم، هم قیمت ارزون.‏
مسوول مربوطه: متاسفم برادر، ما اینجا اجازه نمی دیم کسی مشروب پخش کنه، ولی اگر ‏بتونید در زمینه تئاتر با کودکان کار کنید، ما به شما نیاز داریم.‏
آرداواز: عزیز من، برادر مسلمان، من یک دوره پانتومیم با شخص مارسل مارسو گذروندم و ‏اصولا تخصص ام تئاتر کودکان هست، ولی چون نیازهای مملکت رو در این سالها فهمیدم ‏فقط کار حرفه ای می خوام بکنم، من می تونم تکیلای عالی سفید و طلایی به صورت قوطی ‏یا شیشه براتون بیارم با قیمت پائین، سریع هم تحویل می دم، قسطی هم می فروشم.‏
مسوول مربوطه: متاسفم برادر، من نمی تونم براتون کاری بکنم، لطفا بفرمائید بیرون.‏
آرداواز بیرون می رود، مسوول مربوطه منشی را صدا می زند و می گوید: بابا این دیگه کی ‏بود راهش دادی توی اتاق؟ یارو عرق فروش بود، می خواستم بگم اینجا ما اینقدر ساقی داریم ‏که اصلا برای آدم جدید جا نداریم، ولی یارو اصلا زیر بار نمی رفت.‏

آرداواز: بالاخره دو ماه بعد مشغول به کار شدم و در وزارت راه و ترابری استخدام شدم و ‏برای همه اعضای وزارتخونه مشروب می بردم، خیلی هم درآمدش خوب بود، ماهی هم یک ‏میلیون تومن به مسوولم حقوق می دادم، ولی دیگه خوردیم به طرح امنیت اجتماعی و گرفتار ‏شدیم، در پایان یک پیام به ملت می خوام بدم، تو رو خدا لطف کنید و بگذارید ما ارمنی ها کار ‏تخصصی مون رو بکنیم، شاید همه ماها عرق فروش نباشیم.‏

 

((ابراهیم نبوی))


+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 17:40  توسط آرش  | 

هدیه ای از فرنگ!

 

 

((نیک آهنگ کوثر))

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 19:12  توسط آرش  | 

اعضای هیئت کشتار جمهوری اسلامی در سال 67 !!!

 

هیئت اصلی اعدام در تهران به حکم خمینی تشکیل شده بود و نفرهای اصلی و تصمیم‌گیرنده‌ی آن در زندان‌های اوین و گوهردشت مشترک بودند.
 

اعضای هیئت اعدام در گوهردشت ، تشکیل یافته از این افراد بود: ۱- حسینعلی نیری۲- مرتضی اشراقی ۳- مصطفی پورمحمدی یا نماینده‌ی وزارت اطلاعات ۴- ابراهیم رئیسی ۵- اسماعیل شوشتری ۶- محمد مقیسه‌ای (ناصریان ) ۷- داوود لشکری ۸- حمید نوری (عباسی)

گاه در این هیئت علی مبشری جای حسینعلی نیری را در سمت قاضی شرع می‌گرفت. گفته می‌شد رامندی یکی از حکام شرع اوین نیز در بعضی از دادگاه شرکت کرده بود. دو نفر آخر بیش‌تر حکم شاکی و شاهد را داشتند و کارشان تلاش برای گرفتن حکم اعدام زندانی از اعضای این هیئت بود. کسانی که حق رأی داشتند و مستقیماً درباره‌ی اعدام و یا برخورد بیش‌تر با زندانی نظر می‌دادند، بنا به حکم خمینی عبارت بودند از: نیری، اشراقی و نماینده‌ی وزارت اطلاعات.

در دادگاه متهمان کرج، نادری و فاتح به عنوان دادستان و مسئول اطلاعات کرج، به اعضای هیئت افزوده می‌شدند و به کمک نیری قاضی شرع می‌شتافتند و در بقیه‌ی مواقع آتش بیار معرکه بودند. حمید نوری (عباسی) در سمت دادیار زندان به کمک ناصریان می‌شتافت.

در اوین سیدحسین مرتضوی ، مجتبی حلوایی ، حسین‌زاده، قاضی حداد(حسن زارع دهنوی) و سیدمجید ضیایی جای ناصریان و لشکری را می‌گرفتند.[2] ناصریان به خاطر شناختی که از زندانیان داشت در بعضی از دادگاه های اوین نیز شرکت می‌‌کرد.

در زندان گوهردشت ، ناصریان در نقش سرپرست و دادیار زندان وارد عمل می‌شد و لشکری به عنوان مسئول انتظامات و امنیتی زندان در دادگاه‌ها حاضر بود و بر جریان نقل و انتقال زندانیان به دادگاه نظارت داشت.

در اوین مرتضوی و حسین‌زاده از موضع رئیس و مدیر زندان وارد عمل می‌شدند و مجتبی حلوایی به عنوان مسئول امنیتی و انتظامی زندان، به شکار افراد در بندها می‌پرداخت و آن‌ها را برای آوردن به دادگاه، دسته‌بندی می‌کرد. حداد و سید‌مجید ضیایی نیز از موضع دادیار زندان و کسانی که به پرونده‌های افراد دسترسی داشتند، در دادگاه‌ها شرکت می‌کردند.

موسی واعظی با نام مستعار  "زمانی"  که گفته می‌شد سابقاً از دانشجویان پلی‌تکنیک تهران بوده است، به عنوان مسئول اطلاعات اوین ، در جریان کار دادگاه‌ها بسیار فعال بوده و هماهنگی امور، زیر نظر او انجام می‌گرفت. وی را در گوهردشت ندیده بودم و اطلاعی ندارم در آن‌جا نیز حضور می‌یافت یا نه؟ 

مجید قدوسی اجرای احکام اعدام را پیگیری می‌کرد و نقش فعال و هدایت‌کننده‌ای در اعدام زندانیان داشت.

خمینی برای قتل‌عام‌ها نهایت دقت و  "دوراندیشی "  را در ترکیب هیئت منتخبش به خرج داده بود. او با شناختی که از منتظری داشت، از پیش وی را در این راه در جبهه‌ی مخالف خود می‌دید و احتمال می‌داد که ممکن است منتظری مشروعیت قتل‌عام‌ها را به لحاظ ایدئولوژیک زیر سؤال ببرد. برای همین تلاش می‌کرد که دیگر مراجع به راه او نروند و او بتواند با خیال راحت، آن‌چه را که در راه تحکیم رژیمش ضروری می‌داند، با موفقیت پیش برده و به انجام رساند. در آن دوران، مراجعی چون شیرازی و قمی در حبس خانگی بودند و اراکی نیز از چنان کهولت سنی برخوردار بود که کم‌تر می‌توانست متوجه‌ی اوضاع واحوال پیرامونش باشد و به جز این، تا آن زمان نیز ادعای مرجعیت نکرده بود. البته پس از مرگ خمینی، اطرافیان اراکی بلافاصله دست به کار شدند و او را به عنوان مرجع علم کردند. مرعشی نجفی نیز چندان علاقمند به درگیر شدن به امور سیاسی نبود و سرگرم کار کتابخانه‌اش در قم بود. از میان مراجع تنها گلپایگانی ممکن بود تحت شرایطی، موی دماغ شود. خمینی تدبیر کار را در این می‌بیند که وی را همراه و همداستان خود کند و برای این کار، نیری رئیس حکام شرع اوین را که از شاگردان گلپایگانی بود، به ریاست این هیئت برمی‌گزیند. از سوی دیگر، مرتضی اشراقی را که وی نیز اهل گلپایگان و از نزدیکان لطف‌الله صافی داماد گلپایگانی و مرجع تقلید بعدی رژیم بود، انتخاب می‌کند. حضور این دو نفر در هیئت سه نفره‌ی منتخب از سوی خمینی، همان‌گونه که اشاره کردم، به منزله‌ی همراه کردن گلپایگانی در پروژه‌ی قتل‌عام‌ بود. البته خمینی برای حفظ قدرت و پیشبرد سیاست‌هایش، پیش‌تر نیز از این‌گونه ترفندها سود جسته بود. برای نمونه این که وی به هنگام انتخاب اولین دوره‌ی فقهای شورای نگهبان، لطف‌الله صافی داماد گلپایگانی را به عضویت شورا انتخاب کرده و دبیری شورا را نیز به وی محول می‌کند. در واقع با دادن چنین امتیازی به گلپایگانی، خمینی تلاش کرده بود تا از همداستان شدن وی با کاظم شریعتمداری پیش‌گیری کند.

حکم خمینی مبنی بر قتل‌عام زندانیان و نامه‌های احمد خمینی ، از طریق منتظری انتشار عمومی یافته و مورد شک و شبهه‌ی هیچ منبع و یا شاهدی نیز قرار نگرفته‌اند. خمینی و احمد نیز آن را تکذیب نکرده‌اند. اما متأسفانه تاریخ‌نویسان، اطلاعیه‌نویسان و راویان ما حتا بدیهی‌ترین و مستند‌ترین امور را نیز به مجاری دیگر کشانده و بدون کوچکترین احساس مسئولیتی، در پی رسیدن به نتایج مورد نظر خود هستند. اما متن حکم خمینی در رابطه با قتل‌عام زندانیان سیاسی:


 

بسم الله الرحمن الرحیم

 ... کسانی که در زندان‌های سراسر کشور بر سر موضع نفاق خود پافشاری کرده و می‌کنند، محارب و محکوم به اعدام می‌باشند و تشخیص موضوع نیز در تهران با رای اکثریت آقایان حجه الاسلام نیری دامت افاضاته (قاضی شرع) و جناب آقای اشراقی (دادستان تهران) و نماینده‌ای از وزارت اطلاعات می‌باشد.

خمینی هیئت تعیین شده از سوی خود برای قتل‌عام‌ها را مرکب از نیری ، اشراقی و نماینده‌ای از وزارت اطلاعات معرفی می‌کند و ریاست آن را نیز به عهده‌ی قاضی شرع نیری، می‌گذارد. خمینی با آوردن نام نیری در اول نامه و افزودن لقب دامت‌افاضاته در پی‌ آن، آگاهانه خواسته است که نیری را نسبت به دیگر اعضای هیئت منتخبش، در موضعی بالاتر و برتر بنشاند. منتظری در خاطرات خود، سندی[3] را به چاپ می‌رساند که در آن از یادداشت مورخه‌ی ۲۴ مرداد خود خطاب به آقایان نیری قاضی شرع، اشراقی دادستان، رئیسی معاون دادستان، پورمحمدی نماینده اطلاعات در اوین، از آنان به‌عنوان مجریان حکم امام، نام می‌برد. این حکم مربوط به قتل‌عام زندانیان مجاهد است. متأسفانه تاکنون حکم خمینی مبنی بر قتل‌عام زندانیان مارکسیست انتشار نیافته و هیچ یک از عوامل رژیم نیز متن آن را فاش نساخته است.

 

۲

چند نمونه از آن‌چه که بعدها از سوی شاهدان، تاریخ نگاران و گروه‌های سیاسی، در این مورد مطرح شده است.

شورای ملی مقاومت در اطلاعیه‌ای به مناسبت انتخاب علی یونسی برای تصدی وزارت اطلاعات می‌نویسد:

[یونسی ] در جریان قتل‌عام ۳۰ هزار تن از زندانیان سیاسی در تابستان سال ۶۷(نیمه دوم ۸۸) به عنوان حاکم شرع در محاکمه و اعدام زندانیان سیاسی مستقیما دخالت داشته است. یونسی به همراه اعضای  "کمیسیون مرگ" ، داوود لشگری ، آخوند نیری ، ناصریان (مغیثی) و اسماعیل شوشتری (وزیر دادگستری در کابینه‌ی خاتمی )، زندانیان سیاسی در زندان اوین و گوهردشت را دسته- دسته به جوخه‌های مرگ سپردند. به طور خاص در زندان گوهردشت کرج، وی شخصاً زندانیان محکوم به اعدام را جدا کرده و به پای طناب دار یا جوخه‌های آتش می‌برد[4]

یونسی ، از ابتدای تشکیل دادگاه‌ انقلاب ارتش به عنوان یکی از حکام شرع این دادگاه با نام مستعار ادریسی معاونت ری‌شهری را نیز به عهده داشت. او به این ترتیب جنایت‌های بسیاری را مرتکب شده بود ولی حضوری در کمیسیون مرگ نداشت و برخلاف اطلاعیه‌ی دبیرخانه‌ی شورای ملی مقاومت به "طور خاص در زندان گوهردشت کرج" نه تنها حضور نداشت، بلکه هیچ‌ یک از اعمال فوق را نیز انجام نداده است. من روزهای متوالی در آن‌جا حضور داشتم و از نزدیک شاهد قضایا بودم. در ضمن در گوهردشت جوخه‌ی آتشی نیز وجود نداشت. نه تنها خودم بلکه هیچ‌ یک از زندانیانی را که می‌شناختم و می‌شناسم، چنین ادعایی ندارند.

دکتر یرواند آبراهامیان ، هیئت قتل‌عام‌ها را مرکب از اشراقی ، نیری و مبشری اعلام می‌کند. یرواند آبراهامیان می‌نویسد:

کمیته تهران ]هیئت ویژه قتل‌عام‌] به ریاست آیت‌الله اشراقی دو دستیار ویژه به نام‌های حجت‌الاسلام نیری و حجت‌الاسلام مبشری داشت. در طی پنج ماه این کمیسیون فاصله‌ی بین گوهردشت و اوین را با هلی کوپتر طی می‌نمودند.[5]

سازمان  "اتحاد فدائیان خلق ایران " پس از گذشت سیزده سال از قتل‌عام‌ها، هنوز عاملان اجرایی آن را نمی‌شناسد و مدعی می‌شود که:

جلادان که بعدها معلوم گردید سه روحانی به نام های اشراقی ، نیری ، رازینی می‌باشند...[6]

علی جوادی از رهبران حزب کمونیست کارگری نیز از روی دست آنان نگاه کرده و در اطلاعیه‌ای که به تاریخ ۲ اوت ۲۰۰۳ به مناسبت پانزدهمین سال قتل‌عام زندانیان سیاسی صادر می‌کند و بر خلاف آن‌چه که واقع گشته و به صد زبان تکرار شده است، هیئت سه نفره‌ی قتل‌عام‌ها را مرکب از اشراقی ، نیری و رازینی اعلام می‌دارد! همه‌ی افراد فوق نام اشراقی را به عنوان رئیس هیئت در ابتدا می‌آورند که از اساس غیرواقعی است.

سایت اینترنتی  "پیک نت "  با حذف نام اشراقی ، از رازینی ، رئیسی و نیری به‌عنوان اعضای تشکیل‌دهنده‌ی هیئت قتل‌عام نام می‌برد. این سایت که توسط جریان‌های توده‌ای (راه توده ) هدایت می‌شود، با نشر مقاله‌ای اعلام داشته است:‌

سه قاضی نخستین هیات محاكمات چند دقیقه‌ای را در زندان‌های اوین و گوهردشت برعهده گرفتند كه عبارت بودند از علی رازینی دادستان كنونی دادگاه ویژه روحانیت، رئیسی رئیس بازرسی كل كنونی كشور و نیری كه اكنون عضو ارشد دیوان عالی كشور است.[7]

نکته‌‌ی درخور توجه‌ آن‌که این سایت از حضور لاجوردی در دادگاه‌های اوین و حاج داوود در گوهردشت یاد می‌کند. در حالی که اولی در سال ۶۳ از کار برکنار می‌شود و در سال ۶۸ دوباره به اوین باز می‌گردد و دومی در سال ۶۳ از کار برکنار شده و دیگر به کار در زندان‌ها نمی‌پردازد.

محاكمات چند دقیقه‌ای در دو زندان اوین و گوهردشت با حضور اسدالله لاجوردی ( دراوین) و حاج داوود ( در گوهردشت) برپا شد و گروه- گروه زندانیان به شوفاژخانه‌ها برده شده و بدار آویخته شدند. علی رازینی در این دوران با هلیكوپتر بین زندان اوین و گوهر دشت پرواز می‌كرد تا در محاكمات چند دقیقه‌ای و صدور احكام اعدام تسریع شود! [8]

من روزهای زیادی را در کنار دادگاه گوهردشت ، در خلال قتل‌عام‌ها سپری کردم ولی هیچ اثری از علی رازینی ندیدم چه برسد به این که با هلی‌کوپتر بین زندان اوین و گوهردشت در رفت و آمد بوده باشد.

فرزاد جاسمی، در سایت اینترنتی  "اخبار روز "  با رونویسی از آن‌چه که  "راه توده"  گزارش کرده، تلاش می‌کند لاجوردی و حاج داوود رحمانی را نیز به جرگه‌ی شرکت‌کنندگان در قتل‌عام وارد کند و به اشتباه به جای حاج داوود رحمانی از شخصی به نام  "حاج رحمان داوودی "  نام می‌برد:

پانزده سال پیش روحانیون خون آشام، ویرانگر و ضد بشری وابسته به دستگاه خلیفه‌گری شیعه با همآهنگی و همكارى قوه‌ی قضائیه، سرپرستی زندان‌ها که در تیول خفاشان خون آشامی چون سید اسدالله لاجوردی و حاج رحمان داودی بودند...[9]

سعید همایون در نشریه‌ی  "اتحاد‌ کار " مدعی می‌شود:

... در زمستان ۶۶... رژیم تصمیم خود را می‌گیرد. داوود لشگری و لاجوردی به گوهردشت و اوین باز می‌گردند...[10]

داوود لشگری هیچ‌گاه از گوهردشت نرفته بود که بخواهد دوباره به آن بازگردد و لاجوردی نیز در شهریور سال ۶۸ پس از قتل‌عام‌ها، به اوین بازگشت.

در سایت اینترنتی  "اخبار روز "  در گفتاری به مناسبت گرامی‌داشت پانزدهمین سالگرد قتل‌عام زندانیان در تابستان ۶۷، نویسنده‌‌ از روی مقاله‌‌ای در  "پیک نت "  که در بالاتر به آن اشاره کرده‌ام، نگاه کرده و اعضای هیئت را رازینی ، رئیسی و نیری معرفی می‌کند:

... بنا به تشخیص هیئت سه نفره‌ای از معتمدین خمینی به نام‌های علی رازینی ، رئیسی و نیری در  "دادگاه "هایی چند دقیقه‌ای  "محاکمه "  و به مرگ محکوم شده و بلافاصله اعدام شدند. اعدام‌ها در تابستان ۶۷ آغاز شد، در شهریور ماه به اوج خود رسید و تا ماه‌های پائیز همان سال ادامه یافت. آخرین بازماندگان فهرست طولانی محکومان را در زمستان شصت و هفت در برابر جوخه‌های اعدام قرار دادند.[11]

سیاوش محمودی در کتاب "گفت‌و‌گوهای زندان" از اشراقی دادستان کل انقلاب و نیری به عنوان اعضای هیئت نام می‌برد که تعدادی از دادیاران آن‌ها را همراهی می‌کردند اما همین مطلب را بر روی اینترنت به گونه‌ی دیگری منتشر کرده است و از  "آخوند دیگری به نام یونسی نام می‌برد که در گوشه دیگر نشسته بود "[12] و مدعی می‌شود که یونسی دادستان دادگاه انقلاب تهران بوده است. در آن دوران اشراقی ، دادستان انقلاب اسلامی تهران بوده و پستی به نام  "دادستان کل انقلاب "  وجود نداشت. یونسی نیز جزو هیئت قتل‌عام نبوده و هیچ‌گاه "دادستان دادگاه انقلاب تهران" که عنوانی از اساس اشتباه است، نمی‌شود. یونسی پس از قتل‌عام‌ها در سال ۶۸، دادستان عمومی تهران بود و بعد نیز به سمت ریاست سازمان قضایی نیروهای مسلح و وزرات اطلاعات ارتقا یافت. در نوشته‌هایی که به آن‌ها اشاره کردم و ملاحظه کردید، مرتضی اشراقی در بعضی اوقات عهده‌دار ریاست هیئت می‌شود و گاه اصلاً حضوری در هیئت ندارد و رازینی هم که معلوم نیست چگونه سرو کله‌اش پیدا می‌شود، گاه ریاست هیئت را نیز به عهده می‌گیرد!

حال توجه کنید به موضوع غم‌انگیز دیگری در کار تاریخ نویسی‌مان.

نیما پرورش علی‌رغم این که سال‌ها زندان بوده است، شناخت دقیقی در مورد کارگزاران رژیم ندارد و می‌نویسد:  "دادگاهی به ریاست آیت‌الله اشراقی و آیت‌الله نیری تشکیل شده است ".[13] او همچنین اظهار می‌دارد که:  "اشراقی جلوی من پشت یک میز با لباس آخوندی‌‌اش نشسته بود و هیکل درشتش تمام صندلی را پوشانده بود.  "[14] 

یرواند آبراهامیان نیز مدعی می‌شود که ریاست هیئت به عهده آیت‌الله اشراقی و دو دستیار ویژه حجت‌الاسلام نیری و حجت‌الاسلام مبشری بوده است. از آن‌جایی که از نظر ایشان اشراقی ریاست هیئت را به عهده داشته است و دو حجت الاسلام دستیار ویژه او بوده‌اند، پس باید دارای مقامی بالاتر بوده و آیت‌الله باشد. این‌گونه لباس آیت‌اللهی نیز برای اشراقی دوخته می‌شود. اما واقعیت چیست؟ اشراقی دادستان انقلاب اسلامی تهران بود و پیش از آن نیز در همین پست، در اصفهان خدمت کرده بود. وی روحانی نیست و نبوده که بخواهد در جریان دادگاه، با لباس روحانیت حاضر شود. حتا رئیسی و ناصریان و مرتضوی (بعضی اوقات) نیز که روحانی هستند، در زندان و به ویژه در خلال قتل‌عام‌ها با لباس روحانیت حاضر نمی‌شدند. ظاهراً نیما پرورش را باید مبشری محاکمه کرده باشد. زیرا نیری از جثه‌ی ریزتری برخوردار است. ریاست هیئت قتل‌عام با نیری بود و هرگاه که به هر دلیل نمی‌توانست در دادگاه شرکت کند، مبشری جایگزین او می‌شد. هیچ‌گاه این دو در یک دادگاه با هم ظاهر نمی‌شدند. درست مانند آن است که دو آخوند در آن واحد بر یک منبر بنشینند.

دکتر رضا غفاری در صدد تکمیل اشتباه دیگران برآمده و در چاپ دوم کتابش، در حالی که شناختی از مرتضی اشراقی دادستان انقلاب اسلامی تهران ندارد، با داده‌هایی از اساس غلط، از جمله این که اشراقی آخوند است، در زوایای ذهنش به دنبال فردی بر می‌آید به نام  "اشراقی "  که هم آیت‌الله باشد و هم به گفته‌ی نیما پرورش  "درشت هیکل " ! قرعه به نام  "آیت‌الله شهاب‌الدین اشراقی "  داماد خمینی ، می‌افتد. دکتر غفاری، با ذکر سوابقی از گذشته‌ی شهاب‌الدین اشراقی که به طور قطع و یقین صحیح نیست، از وی به غلط به عنوان مرتضی اشراقی داماد خمینی نام می‌برد. و سپس او را به عضویت کمیته‌ی قتل‌عام زندانیان در می‌آورد![15] مسئله به همین جا نیز ختم نمی‌شود و دکتر مسعود انصاری ، با تلاش بسیاری عکسی از نامبرده یعنی شیخ شهاب‌الدین اشراقی پیدا کرده و در صفحه‌ی ۱۱۲ کتاب خود به نام  "کشتار ۶۷ " ، به عنوان مرتضی اشراقی پیوست می‌کند تا بلکه قضیه هر چه مستندتر ارایه شود![16]

اشتباه نگیرید! محققان فوق در دوران تاریکی اندیشه و عصر عقب‌ماندگی به سر نمی‌برند و در پی روشن ساختن زوایای تاریک یک تاریخ زنگار گرفته‌ی متعلق به قرن‌ها پیش نیز نیستند. اینان در عصر آگاهی و اینترنت و انقلاب‌های تکنولوژیک به سر می‌برند و از قضا در پیشرفته‌ترین کشورها به کار درس و تحقیق و مطالعه مشغولند و می‌خواهند روایتی را توضیح دهند که پیش چشم‌شان و یا در کنار گوش‌شان اتفاق افتاده است! ولی دریغ از اندکی احساس مسئولیت، دقت، شناخت و درک دقیق از آن‌چه که بیان می‌دارند. محققان عزیز هم‌وطن، حتا توجهی به این موضوع ندارند که شهاب‌الدین اشراقی داماد خمینی ، نماینده‌ی بنی‌صدر در هیئت سه نفره‌ی  "حل اختلاف "[17]بعد از قضایای ۱۴ اسفند ۵۹ بود، هیچ‌گاه سمت قضایی در رژیم جمهوری اسلامی نداشت و نسبت به بقیه از روحیه‌ی لیبرال‌تری برخوردار بود. شهاب‌الدین اشراقی داماد خمینی، در روزهای اول مرداد ماه ۶۰ دچار سکته مغزی شده و به کما رفت و عاقبت در ۲۰ شهریور ۱۳۶۰ در پی یک سکته‌ی دیگر، فوت کرده و هیچ امکانی برای حضور در هیئت قتل‌عام زندانیان سیاسی در سال ۶۷، نیافت. ولی با تلاش مجدانه‌ی تاریخنگاران وطنی، ایشان نیز به جرگه‌ی تصمیم‌گیرندگان قتل‌عام زندانیان ملحق می‌شوند که تنها باعث تأسف و تأثر آگاهان است. وقتی واقعه‌ای که تنها پانزده سال از وقوع آن گذشته و بسیاری از شاهدان آن هنوز زنده و در دسترس هستند، تا بدین پایه مورد تحریف قرار می‌گیرد، خدا می‌داند که در سایه‌ی این‌همه بی‌مسئولیتی، بی‌دقتی و بی‌اطلاعی و آسان‌پذیری محققان، چه بر سر تاریخ ایران‌زمین رفته است!

هیئت قتل‌عام که به هیئت  "عفو "  معروف بود،  "پنج ماه "  فعال نبود بلکه همه‌ی مأموریت خونین آن، چیزی در حدود یک ماه و نیم انجام می‌شود. در ضمن اعضای این هیئت فاصله بین اوین و گوهردشت را نیز با ماشین طی می‌کردند. من چندین بار آن‌ها را هنگامی که به وسیله ماشین‌های سواری‌شان وارد گوهردشت می‌شدند و یا قصد عزیمت از آن‌جا را داشتند، دیده‌ بودم. نیری را با سه ماشین بنز کرم نخودی، بی ‌ام ‌و سبز انگوری و بی ‌ام و قرمز دیده بودم. رانند‌گی ماشین نیری را نیز بعضی روزها، سیدعباس ابطحی و گاهی فرد دیگری که نمی‌شناختمش، به عهده داشتند. نکته‌ی دیگر این‌که، در روزی که هیئت در گوهردشت حضور می‌یافت، تنها به همان‌جا بسنده می‌کرد و جز یکی دو روز اول که بعدازظهر به اوین بازگشتند، رفت و آمدی در این میان نبود تا به هلی کوپتر نیاز باشد. در دورانی که در پروسه‌ی قتل‌عام حضور داشتم، یک‌ بار صدای پرواز هلی‌کوپتر را شنیدم که البته ربطی به موضوع نداشت.

 ایرج مصداقی
Irajmesdaghi@yahoo.com
Irajmesdaghi.com

 



 

[2]  قاضی حداد و سید مجید ضیایی در دهه ۷۰ و ۸۰ در نقش قاضی و رئیس دفتر ضمن اداره‌ی شعبه‌ی ۲۶ دادگاه انقلاب برای فعالان سیاسی و مدنی پرونده سازی می‌کردند. هم اکنون حسن زارع دهنوی(قاضی حداد) معاونت امنیتی دادستان انقلاب و عمومی تهران را به عهده دارد.
  [3]خاطرات منتظری، پیوست شماره ۱۵۵، صفحه‌ی ۵۲۱، چاپ اتحاد ناشران اروپایی.

[4]   اطلاعیه‌ی دبیرخانه‌ی شورای ملی مقاومت به تاریخ ۲۸ بهمن ۱۳۷۷، نشریه‌ مجاهد، شماره ۴۲۹، سه‌شنبه چهارم اسفند ۱۳۷۷.

[5]   اعترافات شکنجه‌شدگان، یرواند آبراهامیان، متن انگلیسی، صفحه‌ی ۲۱۰.

[6]   اتحاد کار، ارگان رسمی سازمان اتحاد فداییان خلق ایران، شماره ۷۷، شهریور ۱۳۷۹.

[7]   سایت اینترنتی پیک نت، ۳۰ اگوست ۲۰۰۳

[8]   پیشین.

[9]   سایت اینترنتی  "اخبار روز "، شهریور ۱۳۸۲ (سوم سپتامبر ۲۰۰۳).

[10]   نشریه اتحاد کار، شماره ۲۳ سال دوم، شهریور ۱۳۷۰، سعید همایون.

[11]   سایت اینترنتی  "اخبار روز "، دهم شهریور ۱۳۸۲.

[12]   گفتگوهای زندان، سیاوش محمودی، جلد ۳ زمستان ۷۷.

[13]   نبردی نابرابر، نیما پرورش، صفحه‌ی ۱۱۰.

[14]   همانجا، صفحه‌ی ۱۱۹.

[15]   خاطرات یک زندانی، دکتر رضا غفاری، چاپ دوم، صفحه‌های ۱۸۰ و ۱۸۱.

[16]   ایشان در صفحه‌ی ۱۱۳ کتابشان با چاپ عکس‌هایی از صادق خلخالی و عباس شیبانی که هر دو از نمایندگان مجلس بودند و نقش مستقیمی در آن کشتارها نداشتند، آن‌ها را نیز در زمره‌ی دژخیمان کشتار ۶۷ معرفی می‌کند. در همان‌جا صاحب عکسی را نیز ابراهیم رئیسی معرفی می‌کند که هیچ شباهتی به او ندارد و سیدمحمد موسوی خویینی‌ها دادستان کل انقلاب دوران قتل‌عام را نیز علی‌اکبر موسوی خویینی‌ها معرفی می‌کند که از اعضای دفتر تحکیم وحدت و نماینده مجلس شورای اسلامی دوره ششم بود.

[17]   هیئت  "حل اختلاف "  مرکب بود از: محمد یزدی ، محمدرضا مهدوی کنی و شهاب‌الدین اشراقی.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 17:16  توسط آرش  | 

لطفا بعد از افطار دروغ بگوئید!!!

 

در راستای اینکه بر هر ملتی، بخصوص کسانی که طنز می خوانند لازم است که هر از گاهی ‏به برخی سووالات پاسخ بدهند، یازده سووال چند گزینه ای جهت پاسخگویان محترم پیشنهاد ‏می شود. به کسانی که بتوانند به این سووالات پاسخ بدهند، یک دکترای افتخاری از دانشگاه ‏آکسفورد داده می شود.‏

سووال اول: چرا احمدی نژاد گفته است " پیروزی از آن ماست"؟
گزینه اول: گوینده از خودش خوشش می آید؟
گزینه دوم: گوینده از واقعیت خوشش نمی آید؟
گزینه سوم: گوینده معنی پیروزی را نمی داند؟
گزینه چهارم: گوینده فکر می کند ما معنی پیروزی را نمی دانیم؟‏
گزینه پنجم: قرار است تیم پرسپولیس را هم بدهند به احمدی نژاد؟

سووال دوم: چرا دفتر رئیس جمهور مدرک دکترای دانشگاه آکسفورد وزیر کشور را تائید ‏کرد، ولی خود دانشگاه آکسفورد این مدرک را تائید نکرد؟
گزینه اول: چون مدیریت دولت علمی است؟
گزینه دوم: چون مدرک کاغذپاره است و کاغذپاره ها دست دولت است؟
گزینه سوم: چون رئیس جمهور دکتر احمدی نژاد است؟
گزینه چهارم: چون دانشگاه آکسفورد انگلیسی است و انگلیس دشمن ماست؟

سووال سوم: چرا مورالس در تهران گفت " بولیوی به دنبال برقراری روابط همه جانبه با ‏تهران است"؟
گزینه اول: چون ایران و بولیوی همسایه همدیگر هستند؟
گزینه دوم: چون مردم بولیوی هم مثل ما مسلمان هستند و وحدت مسلمین خیلی لازم است؟
گزینه سوم: چون ایران با افغانستان و تاجیکستان و آذربایجان گذشته فرهنگی واحدی دارد، به ‏همین دلیل بهتر است با بولیوی نزدیک شود؟
گزینه چهارم: چون هیچ ارتباط اقتصادی بین ما و بولیوی وجود ندارد؟
گزینه پنجم: چون آب می گردد گودال را پیدا می کند؟

سووال چهارم: چرا دیروز نخست وزیر ژاپن استعفا داد؟
گزینه اول: چون خارجی ها وقتی احساس کنند نمی توانند کاری انجام دهند استعفا می دهند؟
گزینه دوم: چون مدرک تحصیلی اش تقلبی نبود، ولی مشکل کاری داشت؟
گزینه سوم: چون هر وقت احساس ناتوانی می کرد، به سفر نمی رفت؟
گزینه چهارم: چون نخست وزیر ایران نبود، وگرنه استعفا نمی داد و رئیس جمهور می شد؟‏

سووال پنجم: چرا کردان گفته است، انقلابی در دنیا با شکل گیری دولت نهم پاگرفته است؟
گزینه اول: چون دانشگاه آکسفورد الکی به کسی دکترای افتخاری نمی دهد؟
گزینه دوم: چون می خواست یک دکترای افتخاری دیگر از هاروارد بگیرد؟
گزینه سوم: چون می خواست قضیه دکترا را لایی رد کند؟
گزینه چهارم: چون ایجاد انقلاب در جهان نیازی به داشتن دکترای آکسفورد ندارد؟
گزینه پنجم: همین جوری؟

سووال ششم: اگر حرفی که مشائی مشاور احمدی نژاد در مورد اسرائیل زد، مشاور خاتمی در ‏مورد اسرائیل زده بود، به کجا می رفت؟
گزینه اول: می رفت به جایی که ترک ها نی انداختند؟
گزینه دوم: می رفت به جایی که افغانی ها نی انداختند؟
گزینه سوم: می رفت به جایی که تاجیک ها نی انداختند؟
گزینه چهارم: می رفت به جایی که عرب نی انداخت؟
گزینه پنجم: بعد از اینکه او را توی چرخ گوشت می انداختند، با او همبرگر درست می کردند؟

سووال هفتم: چرا سردار رادان محبوب ترین مدیر پایتخت شد؟‏
گزینه اول: به همان دلیل که کردان وزیر کشور شد؟
گزینه دوم: به همان دلیل که احمدی نژاد محبوب ترین شخصیت دنیای عرب شد؟
گزینه سوم: به همان دلیل که ایران بزرگترین قدرت جهان شد؟
گزینه چهارم: بخاطر چشم های جذاب و موهای دلفریبش؟
گزینه پنجم: چون مردم مازوخیسم دارند و دوست دارند کسی کتک شان بزند؟

سووال هشتم: با توجه به اینکه دروغ گفتن باعث ابطال روزه می شود، احمدی نژاد در ماه ‏رمضان چگونه سخنرانی می کند؟
گزینه اول: بعد از افطار سخنرانی می کند؟
گزینه دوم: بین افطار و سحر سخنرانی می کند؟
گزینه سوم: بعد از افطار سخنرانی اش را ضبط می کند و در طول روز پخش می کنند؟
گزینه چهارم: به سفر می رود و چون روزه بر مسافر واجب نیست، سخنرانی می کند؟
گزینه پنجم: روزه می گیرد و دروغ نمی گوید و در نتیجه دولت سقوط می کند؟

سووال نهم: با توجه به اینکه هنوز معلوم نیست ماه در آمده باشد، و با در نظر گرفتن این جمله ‏مارتیک که " ماه در بیاد که چی بشه؟" علت در نیامدن ماه در آستانه ماه رمضان چیست؟
گزینه اول: ماه دربیاد که چی بشه، وقتی محمود تو ماهی؟
گزینه دوم: ماه دربیاد چی کار کنه، وقتی تو جاش نشستی؟
گزینه سوم: ماه دربیاد کجا بره، وقتی تو همه جایی؟
گزینه چهارم: یه ماه می خواستم که دارم، سه ساله سرکارم؟

سووال دهم: با توجه به اینکه علی آبادی گفته است: " در اسلام چیزی به نام شکست نداریم" ‏علت نگرفتن مدال توسط ایران در المپیک پکن چه بود؟
گزینه اول: چون در اسلام شکست نداریم، ولی در مسابقات ورزشی شکست داریم؟
گزینه دوم: چون آنها با توپ بازی می کردند، ما با اسلام، در نتیجه آنها بردند، ولی ما هم ‏شکست نخوردیم؟
گزینه سوم: چون مدال و پیروزی مهم نیست، فقط چهل میلیارد پول اضافی داشتیم که باید ‏خرج می کردیم؟
گزینه چهارم: در اسلام اگر ما پیروز شویم پیروز شده ایم، ولی اگر آنها پیروز شوند ما ‏شکست نخوردیم؟
گزینه پنجم: آدم اگر حرف مفت نزند ممکن است بمیرد؟

سووال یازدهم: رئیس جمهور در کدام فصل سال کاپشن نمی پوشد و عینک آفتابی نمی زند؟
گزینه اول: در بهار می پوشد و می زند؟
گزینه دوم: در تابستان می پوشد و می زند؟‏
گزینه سوم: در پائیز می پوشد و می زند؟
گزینه چهارم: در زمستان می پوشد و می زند؟
گزینه پنجم: هر چهار گزینه صحیح است؟
گزینه ششم: اصلا ربطی به چیزی ندارد؟

 

((ابراهیم نبوی))


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 4:55  توسط آرش  | 

ابوعلی سینا ممنوع الورود شد!

 

رئیس جمهور گفت :با نگاهی به کتابهای تاریخ که نویسندگان منصفی‎ ‎انها را نوشته اند در می ‏یابیم که هشتاد درصد علم مدیون کار ایرانیهاست‎. ‎محمود احمدی نژاد با بیان اینکه ملت ایران ‏در طول تاریخ همواره‎ ‎پرچمدار علم و پذیرای کلام حق بوده است افزود: " مهندسی ، پزشکی ‏، فرهنگ ، الهیات ،‎ ‎انسان شناسی ، معرفتهای دینی ، شعر وادب و هنر کشورما همه در اوج ‏است و این ریشه‎ ‎ماست و امروز ما هم همینطور است."

در پی اعلام بیانات گهربار رئیس جمهور و مسوولان عالیرتبه نظام، ولوله های در سراسر ‏عالم افتاد، بسیاری از دانشمندان که مرده بودند، سر از خاک برآوردند و به شوق دیدار وطن ‏به سوی مرزهای جمهوری اسلامی رهسپار شدند. از سوی دیگر به دستور رئیس جمهور ‏مقرر گردید که مهندسان، پزشکان، مخترعین، دانشمندان بزرگ، اهل فرهنگ، انسان شناسان، ‏عارفان صاحب معرفت دینی، شاعران و ادبای بزرگ مورد حمایت قرار گرفته و به محض ‏ورود به کشور بلافاصله جلوی پای شان فرش قرمز پهن کنند و آنها را با ماشین ضدگلوله و ‏تشریفات فراوان به تهران برده و در جمع نخبگان مورد استفاده بهینه قرار دهند.

روز- خارجی- گمرک بازرگان
صفی طولانی از دانشمندان تشکیل شده و همه از شوق ورود به کشور اشک می ریزند. یک ‏هیات ویژه از طرف رئیس جمهور و زیر نظر فرمانداری محل موظف است که دانشمندان را ‏شناسایی و پس از این که دانشمند بودن آنان محرز شد، آنها را به تهران ببرند.‏
مامور مربوطه: بفرمائید، اسم شما چیه؟
ابن سینا: بنده ابن سینا هستم.‏
مامور مربوطه: شغل تون چیه؟
ابن سینا: من دانشمندم و کتابی به نام " قانون" نوشتم و کتابی به نام " شفا" و دهها کتاب دیگر ‏هم تالیف کردم.‏
مامور مربوطه: اون وقت این کتاب " قانون" شما تو مایه همین حقوق بشر و این چیزهاست ‏که الآن ضد انقلاب روش پروژه آمریکایی داره؟ ‏
ابن سینا: نه فرزندم، کتاب قانون بنده در باب پزشکی است. بنده تمام کتاب ها را آورده ام که ‏تورقی بکنید...‏
‏( ابن سینا یک ساک کتاب می دهد.)‏
مامور مربوطه( کتاب ها را به یک کارشناس می دهد): پس واسه چی اسم مشکوک روی ‏کتاب پزشکی گذاشتی؟ قانون هم شد اسم؟ کم از دست حقوقدان و وکیل و شیرین عبادی می ‏کشیم که شما هم اومدی دردسر درست کنی؟
ابن سینا: نه فرزندم، عرض کردم که کتاب " قانون" در باب پزشکی است، کتاب " شفا" در ‏باب فلسفه و منطق است. ‏
مامور مربوطه: آهان! دودره بازی شروع شد. اسم کتاب پزشکی رو گذاشتی قانون، اسم کتاب ‏فلسفه و منطق که معلوم نیست توش چه مزخرفاتی نوشتی گذاشتی شفا؟ رد گم می کنی؟ فکر ‏کردی ما اوشکولیم؟ ‏
ابن سینا: اوشکول به چه معناست؟ ‏
مامور مربوطه: اونش به شما مربوط نیست، دیگه چی کاره حسنی؟ یعنی دیگه چه کتابهایی ‏نوشتی؟ ‏
ابن سینا: کتابی جامع دارم در باب موسیقی.....‏
کارشناس: حاجی! شما تو کار ویسکی و ودکا هم هستی؟ ‏
ابن سینا: ویسکی و ودکا نمی دانم چیست و در کدام رشته از علوم است.....‏
کارشناس: داداش! شما ممنوع الورودی، اینجا تو کتابت نوشته " سیاسه البدن و فضائل ‏الشراب"، تو کار موسیقی هم که هستی، یه بارکی بگو قراره کاباره راه بندازی، نه داداش! ما ‏چنین دانشمندی رو نمی خوایم، برو همون جایی که بودی....‏
‏( ابن سینا با سری به پائین افکنده در حالی که ساک پر از کتابش را به دوش می کشد، دور ‏می شود، آن طرف تر دوازده ماشین از وزارت علوم عربستان آمده اند، سوار ماشین آنها می ‏شود و می رود.)‏
مامور مربوطه به کارشناس: دیدی؟ تازه یارو جاسوس هم بود، دیدی عرب ها بردنش، اسمش ‏هم مشکوک می زد، نفوذی عرب هاست.‏
مامور مربوطه به نفر بعدی: بفرما عالم محترم، اسم محترم حاج آقا چیه؟
زکریای رازی: بنده خدا زکریای رازی هستم....‏
مامور مربوطه بلند می شود و او را بغل می کند: ای ول! بابا این کاره! خیلی معروفی. کلی ‏داروخونه به اسمت کردن. مطمئنم استامینوفن کدئین و دیفن هیدرامین رو تو کشف کردی. ‏حاجی! خیلی مرام داری. به این می گن دانشمند. البته شما که شناخته شده ای، ولی واسه درج ‏در پرونده بفرما ببینم حضرتعالی چی کشف فرمودین؟
زکریای رازی: پزشکم و فیلسوف و شیمیدان....‏
مامور مربوطه: بگو بیست! حرف نداری؟ تو کار اورانیوم هم هستی؟ ‏
زکریای رازی: نه، کشف مهم من که عمری برای آن صرف کردم الکل است....‏
مامور مربوطه و کارشناس به هم نگاهی می کنند و چشمکی می زنند....‏
مامور مربوطه: تشریف بیارین داخل مرز... بفرمائید....‏
زکریای رازی وارد می شود. بلافاصله دستگیرش می کنند و به او دستبند می زنند. مامور ‏مربوطه موبایل سردار رادان را می گیرد: الو! حاجی اصل جنس رو گیر آوردیم، منبع اصلی ‏هر چی ودکا و ویسکی و ابسولوت، طرف اعتراف کرد که کاشف الکله، ... نه، نذاشتیم در ‏بره، آوردیمش توی مرز و فعلا دستبند و پابند زدیم و انداختیمش انفرادی، خیلی موردش ‏سنگینه....‏
مامور مربوطه: نفر بعدی
رودکی با عصای سفیدی وارد می شود.‏
مامور مربوطه: حاج آقا، شما جزو روشندلان تشریف دارید؟ اسم محترم تون چیه؟
رودکی: اسم من رودکی است.‏
مامور مربوطه: اسم کوچیک تون تالار نیست؟
رودکی: نه برادر، من آدمم...‏
مامور مربوطه عصبانی می شود: فکر کردی ما آدم نیستیم؟ ما هم آدمیم، فکر کردی چهار ‏کلاس بیشتر از ما خوندی آدم شدی ما ها همه بوقیم....‏
رودکی: نه برادر من، اسم بنده آدم است، ابوعبدالله جعفربن محمدبن حکیم بن عبدالرحمن بن ‏آدم معروف به رودکی....‏
مامور مربوطه: شرمنده، تا حالا اسم آدم نشنیده بودم. ضمنا عرض شود شما قبلا فامیلی تون ‏وحدت نبود.‏
رودکی: نه، اسم من همیشه رودکی بود....‏
مامور مربوطه: اگه شما با اون تالار رودکی نسبت داشته باشین، قبلا اسم تون تالار وحدت ‏بوده، حالا دوباره شدین رودکی... حالا حضرتعالی بفرمائید در چه رشته ای جزو نخبگان ‏عزیز میهن هستید؟
رودکی: بنده کار اصلی ام موسیقی است، آواز هم می خوانم، شاعر هم هستم، ترجمه هم می ‏کنم.‏
مامور مربوطه: جرم دیگه هم مرتکب شدی؟ مثلا سرقت، یا رانت خواری؟‏
رودکی: من نمی دانستم اینها جرم است، وگرنه نمی آمدم. ‏
مامور مربوطه: ببین داداش! بخاطر اینکه چشمت نمی بینه و پیر شدی ولت می کنم بری، ‏دیگه این طرف ها پیدات نشه، برو تا نظرم عوض نشده.....‏
رودکی در حالی که زیر لب " بوی جوی مولیان" را می خواند می رود.‏
مامور مربوطه: ای دل غافل! این که شعر مرضیه است، نکنه طرف همدست منافقین باشه، ‏عجب رکبی خوردیم.‏
مامور مربوطه: نفر بعدی
نظامی گنجوی وارد می شود: بنده نظامی گنجوی هستم.‏
مامور مربوطه( بلند می شود و احترام نظامی می دهد): خوب شد بالاخره یه آشنا پیدا شد.... ‏ببینم سرکار شما در کدوم لشگر خدمت می کنین.‏
نظامی گنجوی: در لشگر عشق
مامور مربوطه: متوجه نشدم، شما مگه جزو برادران نظامی نیستید؟
نظامی گنجوی: نه فرزندم، بنده شاعرم و اشعار بسیار سروده ام....‏
مامور مربوطه: تو مایه انرژی هسته ای و بیوشیمی و فیزیک و ریاضیات راسته کارتون ‏نیست؟
نظامی گنجوی: نه، من فقط حکایات عاشقانه را به نظم در می آورم، مخزن الاسرار، لیلی و ‏مجنون، خسرو و شیرین، هفت پیکر.....‏
مامور مربوطه به کارشناس: اون وقت شما مکان هم دارید؟
نظامی گنجوی: قبلا داشتیم، اکنون لامکان شدیم.‏
مامور مربوطه: پس با این لیلی خانوم و شیرین خانوم و اون هفت تا پری پیکر کجا کار می ‏کنین؟ ‏
نظامی گنجوی: عرض کردم که من اینها را به نظم می آورم.‏
مامور مربوطه: یعنی اماکن فساد رو سازماندهی می کنید واسه شیرین خانوم و لیلی خانوم....‏
نظامی گنجوی: فساد یعنی چه؟ چه بی مایگانی هستید شما مردم!‏
مامور مربوطه به کارشناس: بنویس آقای گنجوی که خودش را جزو نظامیان جا زده، به کار ‏نظم دادن و سازماندهی اماکن فساد برای نامبردگان لیلی و شیرین و هفت نفر دیگر از موارد ‏فساد مشغول بوده، تا قبل از اجرای طرح امنیت اجتماعی مکان داشته و الآن در خیابان بکار ‏فساد می پردازد. سریع دستگیرش کن بفرستش منکرات.‏
مامور مربوطه: نفر بعدی
عمر خیام وارد می شود: من عمر خیام هستم.‏
مامور مربوطه با غیظ: اصلا یک کلمه هم حرف نزن، برو، اسمش عمره با افتخار هم می گه، ‏برو لای دست عرب ها که لیاقت شیعه آقام علی رو نداری....‏
عمر خیام: من حکیم هستم، اهل اخترشناسی هستم.....‏
مامور مربوطه: پس اختر رو هم می شناسی، اقدس رو چی؟ دیگه چه جرمی کردی؟
عمر خیام: من رباعیات بسیاری سرودم
مامور مربوطه: یکی شو بخون ببینم
عمر خیام: گر می نخوری طعنه مزن مستان را/ بنیاد مکن تو حیله و دستان را/ تو غره بدان ‏مشو که می می نخوری/ صد لقمه خوری که می غلام است آن را
مامور مربوطه: داداش، شما تشریف ببر، دیگه هم این ورا پیدات نشه، من ازت گذشتم، ولی ‏مطمئن باش خدا ازت نمی گذره.‏
‏( خیام با ناراحتی بیرون می رود، یک هلیکوپتر از طرف اتحادیه اروپا دنبالش آمده اند، یک ‏نماینده سازمان ملل هم همراه آنهاست و می خواهند سال را سال خیام اعلام کنند.)‏
مامور مربوطه: نفر بعدی
ملک الشعرای بهار وارد می شود: بنده ملک الشعرای بهار هستم.‏
مامور مربوطه: تخصص تون چیه؟
ملک الشعرای بهار: من شاعرم...‏
مامور مربوطه: روزها چی کار می کنید؟
ملک الشعرای بهار: روزها هم شاعری می کنم، ولی اگر منظورتان شغل من است، مدتی ‏وزیر فرهنگ بودم.....‏
مامور مربوطه نگاهی به او می کند و می گوید: گفتی عطاء الله مهاجرانی هستی؟ چی بود ‏اسمت؟
ملک الشعرای بهار: ملک الشعرای بهار....‏
مامور مربوطه: تو کابینه خاتمی وزیر فرهنگ بودی؟
ملک الشعرای بهار: برو قبل تر
مامور مربوطه: تو کابینه هاشمی بودی؟
ملک الشعرای بهار: برو قبل تر
مامور مربوطه می زند توی سرش: الهی بمیرم، نکنه توی کابینه شهید رجایی بودی و شهید ‏شدی؟
ملک الشعرای بهار: نه، برو قبل تر
مامور مربوطه با شک نگاه می کند: توی کابینه ضد انقلابی بنی صدر بودی؟‏
ملک الشعرای بهار: برو قبل از انقلاب
مامور مربوطه: ای عنصر شاهنشاهی مساله دار، تو وزیر فرهنگ شاه بودی، یعنی وزیر ‏هویدا بودی؟
ملک الشعرای بهار: برو قبل تر
مامور مربوطه: وزیر فرهنگ قبل هویدا؟
ملک الشعرای بهار: بله وزیر آقا قوام السلطنه بودم‏
مامور مربوطه به کارشناس: بنویس آقای ملک الشعرای بهار، به دلیل همکاری با رژیم خائن ‏پهلوی، سرودن اشعاری علیه اسلام و اشعاری در توجیه جنایات رژیم رضا خانی، رابطه با ‏استکبار جهانی، فریب دادن دختران جوان، اعتیاد به مواد مخدر و جرایم دیگر دیپورت شد.‏
ملک الشعرای بهار: من اصلا این کارها رو نکردم....‏
مامور مربوطه: ببین، سه ماه بری زندون همه اینها رو اعتراف می کنی، الآن هم سه دقیقه ‏چشمهامو می بندم سریعا از وطن دور بشی. ما شاعر مزدور دیکتاتوری نمی خواهیم.‏
مامور مربوطه: نفر بعدی ‏
عطار وارد می شود: من عطار هستم
مامور مربوطه: اشتباه اومدی داداش، اینجا فقط واسه نخبگان و دانشمندان و هنرمندانه، شما ‏عطارها و بقال ها و نونواها و سایر کسبه باهاس بری اون در گمرک.‏
عطار: من کاسب نیستم، من عارف ام
مامورمربوطه: ای قربونت برم عارف جون، قربون اون صدات برم.( خودش را جمع و جور ‏می کند) شما جزو هنرمندان عزیز هستید، بفرمائید وارد بشوید. خوش آمد می گیم به چنین ‏هنرمند بزرگی....‏
عطار: من خواننده نیستم، اشتباه گرفتید.‏
مامور مربوطه: تو خواننده نیستی؟ توی دهنش می زنم هر کی بگه تو خواننده نیستی، لابد این ‏علیرضا افتخاری و شجریان خواننده ان؟ نه استاد، خواننده سه تا داشتیم، عهدیه و عارف و ‏ایرج، حیف که عهدیه بهایی بود، وگرنه خیلی بهش ارادت داشتیم، شما از همه خواننده ها ‏سری.‏
عطار: فرزندم، مرا با دیگری اشتباه گرفتید، من عطار نیشابوری هستم، عارف و اهل حق.‏
مامور مربوطه: اهل حق که مائیم، ولی بگو بینیم کتاب هم نوشتی؟
عطار: بله، کتاب " تذکره الاولیاء " و بسیاری کتب دیگر....‏
مامور مربوطه: بابا زدی تو خال، تذکره الاولیاء تو بخورم، خیلی معروفه. البته من نخوندمش، ‏راجع به چی هست؟
عطار: ذکر احوال عرفا و فقرای الهی و اهل حقیقت و درویشان و ......‏
مامور مربوطه( با شک و تردید): پس شما با این دراویش که موهاشون رو بلند می کنند و ‏خانقاه دارند، ارتباط داری؟
عطار: آری فرزندم، هر که اهل حق است با همه دراویش و فقرای الهی ارتباط دارد.‏
مامور مربوطه به یکی از ماموران: آقا رو بازداشت کن، این از همون دراویشه که توی قم و ‏تهران درگیری راه انداختند و علیه آقا حرف زدند.‏
‏( عطار را بازداشت می کنند و می برند.)‏
ادامه داستان: ‏
جناب ریاست محترم جمهوری!‏
براساس بررسی های به عمل آمده در روز هفتم شهریور 1387 تعدادی از باصطلاح نخبگان ‏و شعرا و دانشمندان وارد مرز بازرگان شده و اکثر آنان به دلیل محرز بودن جرایم و براساس ‏اعترافات خودشان بازداشت و جهت ادامه بازجویی ها به مرکز ارشاد شدند. اسامی افراد ‏ارشاد شده به شرح زیر است:‏
شخص موسوم به علی اکبر دهخدا: ایشان مقداری چرند و پرند نوشته بود و مدعی بود که یک ‏لغت نامه نیز نوشته و مدتی نیز با دستگاه ستمشاهی همکاری داشت.‏
شخص موسوم به سعدی: از وی علاوه بر دو کتاب بوستان و گلستان که به نظر می رسید از ‏کتاب فروشی خریده باشد، یک جلد خبیثات کشف شد که تماما حاوی موارد مساله دار و ‏منکرات است و به علمای اسلام در موارد متعدد توهین کرده است.‏
شخص موسوم به عبید زاکانی: از وی یک کتاب مستهجن شامل داستان و شعر کشف شد که ‏متهم به نوشتن آن اعتراف نمود و نوشتن همین کتاب برای سه بار اعدام او کافی است.‏
شخص موسوم به سوزنی سمرقندی: از وی یک دیوان شعر کشف گردید که تماما دارای الفاظ ‏و کلمات مستهجن و زیدبازی بوده در چند جای آن فحش داده و اعتراف کرده که شراب خورده ‏است.‏
شخص موسوم به مولوی: از وی دو دیوان کشف گردید که در آن افکار انحرافی نظیر اندیشه ‏های منحط اصلاح طلبان و بخصوص شخص موسوم به دکتر سروش مشاهده شد و معلوم ‏نیست این از آن استفاده کرده یا آن از این. شخص مذکور در هنگام درگیری غیب شد و چند ‏متر آن طرف تر در ترکیه ظاهر شده و احتمالا به کشور دوست و برادر ترکیه پناهنده شده ‏است. ‏
شخص موسوم به ایرج میرزا: دارای یک دیوان شعر حاوی اشعار مستهجن و اهانت به خدا و ‏پیغمبر و روحانیت و اعتراف به چند فقره زنا و تمسخر حجاب و برخی موارد دیگر بود که به ‏نظر می رسد فرد مذکور مهدور الدم است، بفرمائید ترتیبش را بدهند.‏
شمس تبریزی: شخص مذکور پس از رفتن شخص موسوم به مولوی بلافاصله منطقه را ترک ‏و حاضر به معرفی بیشتر خود نشد.‏
سید محمد علی جمالزاده: وی کتب زیادی در دست داشت و برخلاف سایرین جرم خاصی ‏مرتکب نشده بود و رابطه خوبی هم با برادران برقرار کرده بود، منتهی به دلیل داشتن تابعیت ‏کشور سوئیس از ورود او به کشور جلوگیری شد.‏
همچنین 327 تن دیگر از کسانی که در محل بودند پس از مشاهده برخوردهای انقلابی و ‏مکتبی اینجانبان محل را ترک کرده و رفتند
سید غضنفر تیموری، سید تیمور غضنفری
ماموران موسسه حمایت از دانشمندان و نخبگان در مرز بازرگان

 

((ابراهیم نبوی))
‏ ‏


+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 19:53  توسط آرش  | 

وزیر خارجه سوئیس، با دیدار پاسدار احمدی نژاد مرتكب حماقت شد !!

وال استریت ژورنال طی مقاله یی تصریح كرد وزیر خارجه سوئیس به خاطر سفر به تهران و دیدار با پاسدار احمدی نژاد مرتكب حماقت شد. این روزنامه نوشت: حركات و اشتباهات ناآزموده و خام، در جریان سفر وزیر خارجه سوئیس به تهران به اوج خود رسید. یعنی همان جایی كه از او در حال خنده و با روسری هنگام دیدار با احمدی نژاد عكس گرفته شد. آخوندها با قدردانی، این عكس را بهعنوان یك پیروزی تبلیغاتی برای این حكومت مذهبی منزوی شده به ثبت دادند.
این روزنامه افزود: گرچه وزیر خارجه سوئیس ادعا می‌كند احمدی نژاد را بخاطر سیاست‌هایش، همچون سنگسار، به شدت مورد انتقاد قرار داده است اما احساس عمومی این بود كه وی اجازه داد یك رژیم بی‌رحم، او را همانند یك احمق مفید كنترل كند.
وال استریت ژورنال با اشاره به قرارداد گازی رژیم آخوندی و سوئیس افزود: ممكن است این توافقات قانون تحریمهای ایران در آمریكا و تحریمهای سازمان ملل علیه تهران را نقض كند. كه این برای سوئیس یك آبروریزی دیپلماتیك خواهد بود.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 16:20  توسط امیر  | 

؟؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 18:41  توسط آرش  | 

میوه ای شکل پرتقال!

 

يكي مي شود به من بگويد اسم آن ميوه اي كه به پرتقال مي ماند، پوستش زرد- نارنجي است، علاوه بر اينكه پوست بيرونش را مي كنيم پوست درونش را هم مي كنيم چون تلخ است، موجب كاهش فشار خون مي شود، براي بيماران قلبي ضرر دارد، بعضي ها از وسط نصفش مي كنند و رويش شكر مي پاشند و نوش جان مي كنند چيست؟

احسنت، همان را مي گويم، هماني كه همه شك دارند نام صحيحش چيست و براي اين كه موجبات خنده ي جمع را فراهم نياورند معمولا يا اسمش را به زبان نمي آورند، يا آنقدر آرام ادايش مي كنند كه آدم نمي شنود. حتي اگر دقت كرده باشيد، اين ميوه در محافل ايراني ها كه داشتن ظرف ميوه اي لبالب از هزاران نوع ميوه يك امر گريز ناپذير است هم چندان به چشم نمي خورد. چون در هر صورت اگر در ظرف ميوه اي اين ميوه باشد ميزبان مجبور مي شود نام آن را به زبان بياورد تا آن را به ميهمان تعارف كند: "فخري خانوم جونم از اين.....ها بخور. جيگرتو حال مياره. تازه خاصيتم داره." براي اين ميوه ي مسئله برانگيز چندين نام درنظر گرفته شده. محض كنجكاوي، در اين زمينه مطالعات گسترده اي انجام دادم و متوجه شدم كه هيچكدام از اين نام ها بي دليل انتخاب نشده اند و بار ديگر دست مريزاد گفتم به اين همه درايت و ذكاوت ايراني. سپس متوجه شدم با توجه به نامي كه براي اين ميوه به كار مي بريم، اين ميوه مي تواند خاصيت هاي متفاوتي داشته باشد، لذا كاملا متوجه باشيد كه اين ميوه را چه مي ناميد:

گره فرود(GEREH FORUD) : گره به معناي به هم پيچيدگي نخ و ريسمان. چرا؟ مگر اين ميوه گره گره است؟ بلاخره يك ذره دقت كنيم مي بينيم بافت دروني اين ميوه به نوعي به هم گره خورده است. فرود به معناي كاهش ارتفاع. شايد به اين خاطر كه اين ميوه از روي درخت سقوط مي كند. مثل سيبي كه بر فرق سر نيوتون فرود آمد و موجبات تحولات علمي بسيار شد. اگر شما نيز اين ميوه را گِره فرود مي ناميد، خوردنش به شما توصيه مي شود، ممكن است وقايع شگفت انگيزي را براي شما به همراه داشته باشد. گفته مي شود ابن سينا هم اين ميوه را در كتاب "قانون" گِره فرود ناميده و خود نيز همواره از آن اطعام مي نموده. عده اي علم و دانشش را به خوردن اين ميوه نسبت مي دهند.

گره فرود (GRE FORUD): گره (GRE): مخفف Graduate Record Examination. مورد نياز دانشجوهاي رشته هاي مهندسي به منظور ادامه تحصيل در اين رشته. امتحاني براي ارزيابي دانش رياضي، دايره لغات و قدرت تحليل فرد. فرود: به معني سقوط و هبوط. اين ميوه كه از روي درخت به زمين سقوط مي كند، نمادي است از "آدم" سياه بخت كه با وجود سوابق ممتاز، چون نتوانست امتحان GRE را پاس كند كه در آن زمان همان نكندن سيب از روي درخت بود، تمام سوابق خوشش را نقش بر آب كرد و به زمين هبوط كرد. بنابراين اين ميوه خوردن ندارد، چون سقوط و تنزل را به همراه مي آورد. گفته مي شود دانش جعفري، وزير پيشين اقتصاد كه اين ميوه را با اين نام مي خوانده بر اثر زياده روي در خوردن اين ميوه بود كه از سِمت خود بركنار شد.


گريت فرود (GREAT FORUD): گريت Great به معناي عظيم و فرود به معناي كاهش ارتفاع. فرود عظيم. يعني خوردن اين ميوه شما را درتبديل شدن به يك خلبان درجه ي يك كمك مي كند. احتمالا تمامي خلبان هاي ايران اين ميوه را با اين عنوان مي خوانند و مصرف گريت فرود است كه اينان را به خلباناني خبره تبديل كرده، تا جايي كه قادرند هواپيماهاي توپولوف از دور خارج شده ي روسيه را كه بيشتر به لك لك مي مانند، صحيح و سالم به مقصد برسانند. البته گاهي ديگر كار از گريت فرود خوردن هم مي گذرد و قضيه سرنوشت است.

قَرَه فرود (GHARA FORUD): قره: در زبان تركي به معناي سياه. فرود: به معناي سقوط. به عبارتي مي شود "سقوط سياه". چرا سقوط سياه؟ به دو دليل متفاوت: يك، به اين دليل كه پاي اين درخت ها معمولا خيس مي باشد و لذا پس از سقوط ميوه، ميوه در گل غوطه ور مي شود و لذا رنگ سياهي به خود مي گيرد. دوم اين كه از آنجا كه در برخي مواقع باغبان محترم کنسي اش مي آيد كه آفت كش به درخت بپاشاند، پوست ميوه پر از آفت سياه مي شود و لذا به هنگام سقوط به صورت يك گوي سياه بر روي زمين مي افتد. براي عده اي كه اين ميوه را با اين نام به معناي اول مي نامند خوردن ميوه بلا مانع است، زيرا ميوه بر روي گل كه تركيبي از آب و خاك است افتاده و نمادي است از گل آدم و يادآور حقارت و خواري انسان در مقابل خداوند متعال. به احتمال قوي اساتيد محترم دانشگاه هاي كشور اين ميوه را با اين نام مي خوانند و استفاده از آن موجب شده تا مدام با جمله هاي پدرانه نظير "شما هيچي نمي شين" و"شما همه تون يبوست فكري گرفتين" حقارت و كوچكي انسان را به دانشجويان يادآوري مي كنند.

اما عده اي كه ميوه را با تكيه بر معناي دوم تحت اين نام مي خوانند بهتر است از اطعام ميوه خودداري نمايند زيرا خوردن اين ميوه مشكلات و آفات تلخي را براي آن ها به همراه خواهد داشت. دليل سقوط مصدق، خوردن بيش از حد قره فرود با تكيه به معناي دوم بود و نه چيز ديگر.

گره فرود (GEREH FRUD) گِره به معناي عقده و COMPLEX. در مباحث روانكاوي بسيار مورد استفاده است و همگي به نوعي با آن درگيريم. فرود(Freud): منظور زيگموند فرويد، كه در برخي لهجه ها فرود خوانده مي شود. به راحتي مي توان گره و عقده را به فرويد كه يكي از دلايل شهرت و نام آوريش پرداختن به عقده هاي رواني (از اديپ گرفته تا ليبيدو) بوده ربط داد. حالا چرا اين ميوه را "عقده ي فرويد" مي ناميم؟ اين ميوه ما را عقده اي مي كند؟ عقده اي ها اين ميوه را مي خورند؟ شايد هم به اين دليل كه معمولا جايگاه عقده در ناحيه ي گلوگاه به صورت يك گوي تصور مي شود و اين ميوه چون هم گرد است و هم پوست تلخي دارد، آن را استعاره اي مي دانند از عقده هاي دروني انسان. بنابراين اگر اين ميوه را "گِره فرود" مي ناميد از خوردن آن جدا پرهيز كنيد، زيرا حتي اگر عقده اي نباشيد هم، عقده اي مي شويد. احتمالا "صادق هدايت" اين ميوه را گِره فرود مي ناميده و بر اثر زياده روي در خوردن آن دچار عقده اي عظيم الجثه شد كه در نهايت موجبات انتحار وي را فراهم آورد.

گره فرود (GRE FRUD): GRE+ فرويد- در اينجا GRE را نمادي از رشته هاي مهندسي مي گيريم و فرويد را هم نماد روانشناسي. حالا چرا گره فرود؟ به اين دليل كه اين ميوه هم به لحاظ هندسي جالب توجه بوده و هم به لحاظ تاثيري كه از لحاظ رواني بر انسان مي گذارد و شكل گرد آن انسان را به ياد نظريه ي دايره بودن چرخه ي زندگي مي اندازد و تداعي گر آيه ي "انا لله و انا عليه راجعون" مي باشد. پس نتيجه مي گيريم كه اين ميوه به مهندس شدن و ايضا روانكاو شدن شما و حتي عارف و عابد شدن شما كمك خواهد كرد. لذا خوردن اين ميوه نه تنها بلا مانع است بلكه بسيار هم توصيه مي شود. به احتمال قريب به يقين تمامي اكثريت قريب به اتفاق رجال دولتي اين ميوه را با اين نام مي شناسند و استفاده ي از اين ميوه موجب شده كه اين اعضاي محترم به نوعي آچار فرانسه ي مملكتي شوند كه با وجود داشتن مدارك مهندسي با نمرات مطمئنا درخشان، حس روانشناسي قوي دارند و كاملا در بازي كردن با احساسات افراد جامعه صاحب سبكند و البته كه به نوعي با ملكوت اعلي در ارتباط.

گريت فرود (GREAT FRUD): فرويد عظيم. اين ميوه به عظمت كار فرويد در مطالعات روانكاوي اشاره دارد. عظمت اين ميوه در مقايسه با ساير ميوه هاي هم خانواده اش دليل اين مدعاست. كليه ي طرفداران مكتب فرويد در ايران اين ميوه را به اين نام مي خوانند. اگر شما نيز اين ميوه را "گريت فرود" مي خوانيد يا روانكاو هستيد و خود خبر نداريد و يا عقده اي هستيد.

قَرَه فرود (GHARA FRUD): "فرويد سياه". اين نام در گذشته به نوع توسرخ اين ميوه اطلاق مي شده كه سرخي اش به سياه مي زده. با جستجويي در اينترنت متوجه مي شويد كه فرويد علاقه ي وافري به رنگ تيره داشته و معمولا كت و شلوار سياه و يا تيره به تن مي كرده. لذا اين ميوه را استعاره اي مي دانند از فرويد. براي كساني كه دوست دارند روانكاو بشوند خوردن اين ميوه توصيه مي شود. احتمالش قوي است كه تمامي روان شناسان كانال هاي لوس آنجلسي اين ميوه را با اين نام مي خوانند و در مصرف آن كوتاهي نمي كنند. براي كساني كه علاقه دارند وارد صنعت كت و شلوار دوزي نيز بشوند نيز اطعام ميوه توصيه مي شود. گفته مي شود هاكوپيان روزي يك نصفه "قره فرود" را با شكر مي خورد.

گِره فروت (GERE FRUIT): گره به معناي به هم پيچيدگي نخ و ريسمان. فروت (Fruit) به معناي ميوه. درست است كه اين ميوه ابتدا در جزاير جنوب شرقي آسيا كشت شده و بعدها در فلوريدا شروع به كشت اين ميوه كردند، اما از آنجا كه عنوان فروت يك عنوان غربي ست، آن را نماد غرب و فرهنگ غربي مي گيرند. "گره ي غربي". يعني اين ميوه بار فرهنگي و تمدني غربي با خود به همراه دارد كه با خوردن آن، شهروند ايراني دچار نوعي تداخل فرهنگي شده و در نتيجه ارتباط ميان فرهنگ ها بوجود مي آيد. لذا خوردن اين ميوه براي خود فروخته ها، غربتي ها و همچنين علاقمند به ارتباط و مذاكره ي فرهنگ ها و تمدن ها با يكديگر توصيه مي شود. مي گويند "خاتمي" رئيس مركز بين المللي گفتگوي تمدن ها، روزي يك "گره فروت" درسته مي خورد. كساني كه پايبند سنت هستند و از نفوذ فرهنگ و تمدن غربي به تمدن پاينده ي ايراني هراس دارند تحت هيچ شرايطي از اين ميوه نخورند. گفته شده "جلال آل احمد" روزي يك گِره فروت را با غيظ تمام زير پا له مي كرده.

گِره فروت (GERE FRUIT): گره به معناي عقده و فروت به معناي ميوه. "ميوه ي عقده" باز هم اينجا "فروت" نمادي است از فرهنگ غرب و در اينجا باري منفي به ميوه مي دهد، زيرا خوردن و واردات اين ميوه اگر با درايت صورت نگيرد دليل و اساس مشكلات و عقده هاي فرهنگي ايرانيان را موجب خواهد شد. پس بدون مطالعه تفاوت هاي فرهنگي و بدون ادراك نحوه ي امتزاج فرهنگ ها به خوردن اين ميوه نپردازيد. اين كار را ناصر الدين شاه كرد و ديديد كه چگونه گندش را در آورد.


گره فروت (GRE FRUIT): ميوه ي GRE: به اين دليل است كه اين ميوه موجب تقويت هوش رياضي فرد مي شود. مكتوب است كه دكتر حسابي روزي يك ليوان آب گره فروت نوش جان مي كردند.

گريت فروت (GREAT FRUIT): ميوه ي عظيم. ميوه به معناي محصول و نتيجه. پس به عبارتي "نتيجه ي عظيم". افرادي كه اين ميوه را با اين نام مي نامند، به طور خودبخود از هيچ به همه چيز مي رسند. مي گويند، احمدي نژاد كه اين ميوه را چنان مي خوانده، شب قبل از انتخابات يك كارتن "گريت فروت" خورده و تمام محله را هم گريت فروت داده و به همين دليل از هيچ به همه چيز رسيده.

قَره فروت (GHARA FRUIT): ميوه ي سياه. اين ميوه موجبات تيرگي پ